تایتل قالب body { -webkit-touch-callout: none; -webkit-user-select: none; -khtml-user-select: none; -moz-user-select: none; -ms-user-select: none; user-select: none; } طراحی سایت سئو قالب بیان
زیرا که آفتاب، تنهاترین حقیقت ِ شان بود ..


خیلی وقته می‌خوام حرفی بزنم اما بلد نیستم. 

دیگه بلد نیستم بنویسم. دیگه بلد نیستم حس‌های کوچیک و بزرگ رو کلمه کنم.

درست وقتی که به این توانایی احتیاج داشتم شروع به از دست دادنش کردم

توی یه سکوت طولانی و عمیق فرو رفتم. 

سکوتی که حتی سنگین هم نیست. و این اذیتم می‌کنه. سکوتیه که توش هیچی نیست. هر چیزی که تا امروز توی زندگیم از دست نرفته باشه هم، پیشاپیش از دست رفته. هیچی وجود نداره. 

هیچی جز من. کسی که نمی‌دونه قراره چه اتفاقی بیفته.

چون وقتایی که فکر می‌کرد می‌دونه چه اتفاقی باید بیفته هم، اشتباه میکرد.

نمیدونست. 

و این سکوت درونی انقدر کش میاد که همه چیزو، حتی دنیای بیرونو توی خودش فرو ببره.

تمام دنیا توی یه سکوت کشدار گیر کرده. مثل آدامس ته کفش. 


ش.قاف ۹۹-۷-۰۴ ۰ ۱ ۱۹

ش.قاف ۹۹-۷-۰۴ ۰ ۱ ۱۹


١٣٩٨/١٠/٢٩
٠٨:١٩
صبح بیدار شدم و برف سنگین می‌بارید. لباسامو پوشیدم، آماده نشستم که تعطیل شد.
خوابم نبرد.
الان پتو پیچیدم دور خودم، رو به بالکن نشستم، به آسمون نگاه می‌کنم که سفیدِ یکدستش چشممو می‌زنه و نوازش می‌ده، و به برفی که شدت و اندازه ی دونه‌هاش هر لحظه تغییر می‌کنه اما صدای آهسته و آرامشِ رشک‌برانگیزش، نه، هیچ‌وقت.
به آهنگ گوش می‌دم و فکر می‌کنم و نگاه. و می‌نویسم. می‌نویسم دیگه، ننویسم چی‌کار کنم؟
می‌نویسم از چیزایی که مثل برف آهسته‌ان. صدای پاشون شنیده نمی‌شه وقتی می‌رسن. آرومِ آروم میان، می‌شینن تو زندگیت، بی‌صدای بی‌صدا. تا یه روزی چشماتو باز می‌کنی، به خودت میای و می‌بینی سفید شده همه‌جا از حضور آهسته‌شون. می‌بینی حواست نبوده کی رسیدن، کی موندگار شدن، حالا هم حواست نیست به دونه‌های برف که دارن هرلحظه تغییر می‌کنن.
از چیزایی می‌نویسم که همه‌ی زورت، همه‌ی جونِ توی تنت رو می‌ذاری واسه‌شون و همه‌ی قدرتِ پاهاتو، که بدوی، بی‌وقفه بدوی، بی افتادن از نفس بدوی تا یه جایی از تاریخ، هرچند که افتاده باشی از نفس، هرچند تمومِ امیدی که توش مشت‌ات نگه داشتی از لای انگشتات و از لای مشتِ گره‌کرده ت ریخته باشه توی راه، رسیده باشی بهشون.
انگاری می‌رسی ها، یه جایی بالاخره می‌فهمی که انگار رسیدی، یا حداقل می‌فهمی که داری می‌رسی. ولی باز کن چشاتو، اینه زندگی. هیچ‌وقت حقیقتا نمی‌رسی. تو هیچ‌وقت حقیقتا نمی‌رسی. تموم عمر مشتاتو گره می‌کنی و می‌دوی برای رسیدن به درست‌ترین آدمای زندگیت، رسیدن به درست‌ترین جای زندگیت، رسیدن به " آخیش". ولی نمی‌گی آخیش هیچ‌وقت. همیشه تهش یه چیزی جور نیست، یه چیزی اشتباه به نظر میاد. همیشه تهش این تویی که اشتباهی. این بازی مزخرف زندگیه. چون برای تداومش به تو و حماقت تو نیاز داره؛ به حماقت تویی که هربار می‌دوی و خیال می‌کنی قراره برسی. ولی حقیقت اینه عزیز من. تو داری روی چرخ‌دنده ی این ساعت لعنتی می‌دوی. داری روی محیط زمین می‌دوی. داری به سمت انتهای کهکشان می‌دوی. ته هرکدوم از این جاده‌ها، حتی اگه به خودت برنگردی، از خودت دورتر می‌شی و این دوتا هیچ فرقی باهم ندارن.
اما تو بدو. چون تو می‌دونی فردا صبحم باز بیدار می‌شی، باز می‌دوی، باز می‌رسی و باز این اشتباهه. چون تو به این عذابِ دوست‌داشتنی محکومی. چون سفیدیِ برف، چشم آدمو می‌زنه اما نمی‌شه دل کند ازش. بگیر امیدتو توی دستت، بدو بازم. وقتی رسیدی به ایستگاه بعدی، داد بزن آخیش، بلند. حتی اگه همه‌چی اشتباه بود. بذار زندگی فکر کنه تو گول خوردی بازم. بذار فکر کنه می‌تونه تا ابد گول‌مون بزنه. ما که می‌دونیم چی بوده قصه. ما فقط معتادیم، معتادِ این حماقت زیبا.


هفت ماه گذشته و زندگی همینه هنوز. حتی غریب‌تر. حتی احمقانه‌تر. 


ش.قاف ۹۹-۵-۳۰ ۲ ۲ ۵۲

ش.قاف ۹۹-۵-۳۰ ۲ ۲ ۵۲


-Maybe I thought it would give me a meaning, scarring myself for another. But, I didn't know it wasn't only about having a meaning. It never is. It matters what meaning you get, and what you get therewith the meaning. When the time goes by and you grow up and you begin to forget what it felt like then to be helpful and to be involved in injuries which you thought could give you a new meaning, you're just some living scar that questions its past every day and night. 

-می‌تونستم خوشحال باشم وقتی می‌تونستم، ولی نبودم. من دیر فهمیدم که معنایی هم اگر از زخم‌های خودخواسته به‌جا بمونه، رشد کاذبه.

- این سرنوشت بود که منو از این راه برد یا من بودم؟


ش.قاف ۹۹-۴-۲۹ ۰ ۳ ۵۲

ش.قاف ۹۹-۴-۲۹ ۰ ۳ ۵۲


انفجار جمعیت شخصی من, [10.07.20 23:34]



١.«چه کسی می‌تواند بگوید همه چیز تمام شد، و دروغ نگفته باشد؟»

  (همیشه به این فکر می‌کردم که یه روز اگر خدای نکرده عزیزی رو از دست بدم، امیدِ دوباره دیدنش جلوی فروپاشی‌م رو می‌گیره، یا انتظار و خیالِ دائم دنیای فرابعد، فرازمان، فرامکانی که توی مخیله‌ی کوچیکم نمی‌گنجه از پا درمیاردم؟)
سخت بود اون شب برای همه‌مون، گیج بودیم و غصه‌دار و مستاصل. هرکدوم‌مون توی تنهایی خودش اشک می‌ریخت و بلد نبودیم چه‌جوری باید اشک‌هایی رو جمله کرد که روزگاری می‌شد بی هیچ حرف اضافه‌ای بغلتن روی شونه ی رفیق.
چی گفتیم؟ چی باید می‌گفتیم؟
گفت:  «می‌خوام بهش بگم یه روزی می‌بینی شون دوباره؛ ولی آخه من از کجا بدونم؟»
گفت. با لحن محکم و بی‌تردید بهش اطمینان داد که یه روزی می‌بیندش دوباره. کی می‌دونه چند نفرمون اون شب همین کارو کردن.
بعدها به این فکر کردم که کدومش- حداقل برای من-مهم‌تره؟ گرفتن دست رفیقت توی بزنگاه، توی همون لحظه‌ای که تنهاترینه، که تکیه‌گاه از دست داده و نیاز به طنابی داره که دوباره وصلش کنه به این دنیایی که تحملش احتمالا خیلی سخت‌تر شده حتی اگه مجبور باشی دروغ بگی بهش؛ یا گفتن حقیقت به هر قیمتی که هست، حتی اگه اضافه‌بار شی روی قلب سنگینش، یا بشی گره کور. گره ی کورِ تو کجا می‌شینه؟ روی طنابی که توی دستشه تا به بالا رفتنش کمک کنه، یا وسطِ وسطِ کلاف سردرگمِ زندگیش؟
من چه حالی می‌شم اگه دل خوش کنم به حرف رفیق و بعدا بفهمم دروغ بوده تمومش؟
(راستی، دروغ وقتی دروغه که تو باورش نداشته باشی، یا وقتی که دور باشه از حقیقت؟ مفهومِ دروغ رو باید بر مبنای باورِ تو تعریف کنم یا حقیقتِ خودم؟ کجاست حقیقت ما؟)
(بهش گفتم اگه باور نداشتی، چرا گفتی؟ سکوت می‌کردی بهتر نبود؟)

(نمی‌دونم. بود یا نبود؟)

 

2. بهش گفت برای عمو گوساله می‌خری؟ حتی فکرم نکرد. گفت آره.
این بچه، 6 سالشه. کارت ملی و حساب بانکی نداره، کسی هم چیزی بهش نمی‌فروشه. ولی اگه می‌فروختن، همه ی دنیا رو می‌ریخت پای تموم آدما. گوساله؟ خونه؟ شهر؟ می‌خرم برات عمو. ما تا وقتی بلدیم دنیا رو بریزیم پای آدما، کسی به رسمیت نمی‌شناسدمون. چون توی جیبامون به جز سکه‌های پلاستیکی ای که توی عروسی از روی زمین جمع کردیم چیزی نیست. ولی یه روزی بالاخره به رسمیت می‌شناسنمون؛ اون روزی که قبل از تصمیم به گوساله خریدن برای عمو، فکر می‌کنیم. سگرمه‌ها مون میره توی هم، دستمونو می‌کنیم توی جیبمون، سکه‌های غیرپلاستیکی‌مونو می‌شمریم و چرتکه می‌ندازیم، خدا می‌دونه که تهش می‌گیم آره یا نه. مشکل اینجاست.
(پس دروغ بود که بیشتر دیدن و بیشتر دونستن دست‌مونو برای قضاوت باز تر می‌کنه و راهمونو برای رسیدن به تعالی هموارتر؟)
(ما داریم بزرگ می‌شیم، بیشتر می‌دونیم و بیشتر می‌بینیم ولی انگار ناخالصی‌مون بیشتر می‌شه فقط.)
(تعالی کجاست؟ حقیقت کجاست؟ احتمالا یه‌جایی راهشون به اطمینان گره می‌خوره اما اطمینان من کجاست؟ راهی که به اطمینانم می‌رسه و اطمینانی که به راهم دارم، کجاست؟)

 

3. بغضم شکست. توی سلامِ آخر. سرمو گذاشتم روی مهر و صورتم خیس شد از اشک. غلتیدن روی گونه‌هام بی اینکه از من اجازه ای گرفته باشن. یادم بود -از روزگاری که مثل امروز دنبالِ دونستن بودم؛ اما نه دونستنِ «چگونه» و «چرا» ، دونستنِ «باید» و «نباید» که شاید همون بهتر بود برای من- که گریه ی میون نماز اگر از عظمت و خوف خدا باشه بی‌اشکاله. می‌ترسیدم؟ نمی‌دونم. من فقط کمک می‌خواستم. همون لحظه‌ای که از تموم دنیا ترسیده بودم و جهانم خالی شده بود. من پناه آوردم به تو؛ اگر از تو هم ترسیده بودم، کجا باید می‌رفتم؟
(من خیلی وقته که چیزی جز کمک نمی‌خوام از تو. خیلی وقته که سرم و دفترم پر شده از همین واژه.)
(کجا باید برم؟)


4. من باید شبیه کی باشم؟ می‌خوام این جمله رو ادامه بدم ولی نمی‌تونم. می‌خوام بگم همیشه پیش‌فرضم این بوده که شبیه خودم باشم اما چند وقته که هیچ رنگی ندارم من. نمی‌دونم «من» چیه که بخوام، که حتی بتونم شبیهش باشم یا نه؛ ولی نمی‌تونم. می‌خوام بگم آدما پر از تضادن و منِ بی‌رنگ نمی‌تونم توی مواجهه با زندگی‌هاشون از خودم نپرسم که: «من باید شبیه کی باشم؟»
ولی نمی‌تونم.


5. خیلی وقته که تمام جمله‌هام علامت سوال دارن آخرشون. چون خودم یه علامت سوال خیلی بزرگم که با کمرِ خمیده‌م این ور و اون ورِ زندگی می‌خزم و می‌شینم تهِ جمله‌ها که تردیدو به خورد تک به تک حروف‌شون و قطره قطره ی جوهری که خرج‌شون شده بدم و کسی نمی‌تونه یا نمی‌خواد کمر خمیده ی پوسیده‌مو صاف کنه. که بشم «آهان!» و بشینم دقیقا روی لحظه‌ی آغازِ ذوقِ بچه‌ها. ذوق بادبادکی که تصمیم می‌گیره سقوط نکنه، ذوق مسئله‌ای که حل می‌شه، ذوق ماشین کوکی‌ای که دوباره شروع می‌کنه به راه افتادن.
خیلی وقته که توی متنام نسخه‌ای نمی‌پیچم، که نمی‌گم چنین است و اگر چنین نباشد مبادا که چنان!
نمی‌گم عشق چنین است و راه رسیدن به آن، چنان!
(من چه‌طوری بگم از کدوم راه باید بری وقتی خودم مدام توی مِه گم می‌شم؟)
خیلی وقته که می‌پرسم و به جوابی نمی‌رسم.
خیلی وقته که رنگ اطمینانو ندیدم.
(از تنها چیزی که مطمئنم اینه که از هیچی مطمئن نیستم.)
(اطمینانِ من کجاست؟)


سه ماه چیزی ننوشتم. سه ماه. اگر ازم بپرسید این سه ماه کجا بودم و چه بلایی سرم اومده، حقیقتا نمی‌دونم چه جوابی باید بدم.


ش.قاف ۹۹-۴-۲۱ ۲ ۲ ۸۰

ش.قاف ۹۹-۴-۲۱ ۲ ۲ ۸۰


ببین منو! داری میبینی منو؟ من هنوزم هر آهنگ بی‌کلامی که دلمو بلرزونه، یا فکر کنم یه روزی ممکنه دلمو بلرزونه، سیو می‌کنم. واسه تئاترم! واسه آرزویی که از وقتی فهمیدم یه روزی به‌دستش شاید بشه آورد، داشتم زندگی میکردمش. واسه اون استیج لعنتی ای که همه ی عمر خواستم روش پا بکوبم. بخندم. اگه صدامو میشنوی، اگه این یه کمدی لعنتیه، هیچ‌جاش خنده‌دار نیست. من نمی‌خندم. من دارم میسوزم. قلبم داره میسوزه از مرور خاطراتی که میتونستن رقم بخورن یه جای تاریخ، و نخوردن. تصویرایی که میتونستن حک شن جلوی ذهنم و نشدن.

من دارم میسوزم پای از دست دادن روزایی که همه ی عمر منتظرشون نشسته بودم. من دارم میسوزم و میبینم آرزوهام، روزام، خاطراتم جلوی چشمام میسوزن. میرن. خاکسترشون میپیچه تو هوا.

فکر کردن به اینکه تموم دنیات درگیرن چیو قراره عوض کنه برای من؟ فکر کردن به اینکه چند نفر آدم، چه اتفاقایی رو، چه لحظه‌هایی رو از دست داده‌ن. مهم اینه که من دارم از دست می‌دم. دوباره! منی که همه عمر کارم از دست دادن بوده، یا از دور تماشا کردن و به‌دست نیاوردن. درست همون موقعی که فکر کردم دیگه تموم شد؛ که از اینجا تا یه سرِ دیگه از روزایی که الآن آینده‌ن و بعدا خاطره، اگه مدام لبخند نباشه، یه حجم خوبی‌ش لبخنده و موندگارترین خاطره‌های زندگیم؛ دوباره یه سیلی محکم خورد زیر گوشم. یه سیلی کش‌دار که هرلحظه دردش بیشتر می‌شه ولی معلوم نیست بالاخره کِی می‌خواد دستشو برداره از روی صورتم.
اگه اینجا واینساده بودم منتظر، شاید انقد دلم نمی‌سوخت. اگه هیچ‌وقت نرسیده بودم به این ایستگاه انقد دلم نمی‌سوخت. بالاخره رسیده بودم به جایی که میتونستم بعد از سالها دویدن یه کم بشینم، نفس تازه کنم، یه آهنگ بذارم تو گوشم و خاطره بسازم. بهت گفتم کمکم کن برسم. کمک کردی برسم، تا نزدیکش، تا لبه‌ی لبه‌ش، و ولم کردی که تا ابد توی یه سراب زندگی کنم؟ که توی یه سراب غرق شم؟ تونستی؟ چه‌جوری؟!می‌دونم من فقط یکی از تمام آدمایی‌ام که دارن تنبیه می‌شن ولی احتمالا یه فکری به حال بعد از اینِ تک تک‌شون کردی دیگه. من کجای محاسبات‌ات بودم که این شد قسمتم؟
هیچ‌وقت نمی‌دونستم. این یه بارم روش. هیچ‌وقت قلبم همراهم نبوده، هیچ‌وقت درست ننشستم، درست خاطره نساختم، درست زندگی نکردم. این یه باری که ابدویک‌روز طول می‌کشه هم، دندم نرم. روش.


اینم موقت باشه شاید. چه بدونم. فقط میخوام بگم من کم نخندیدم این روزا؛ مشکل ابنجاست که آدم فقط غصه‌هاشو مکتوب می‌کنه. نوشتن کمکت می‌کنه سبک شی و کسی دلش نمی‌خواد از بار خنده‌هاش، از بار خوشی‌هاش کم کنه. مگر به قدر یه یادداشت کوتاه که یادش بمونه یه روزی حتی توی همین وضعیت هم داشته می‌خندیده، شدیدترین خنده‌هایی که آدم ممکنه تجربه کنه. همونایی که نفست بند میاد. کنار آدمایی که توی دوری هم نزدیکن. ( و همینه که دلمو میسوزونه. که دلمو از هر وقتی تنگ تر میکنه.) 

می‌دونین چی میخوام بگم؟ میخوام بگم من اینارو هم دارم ولی خنده رو نمیشه کلمه کرد. خنده خنده‌ست. خالصه. روونه. باید حسش کرد، با همه ی وجود، توی همون لحظه. مال نوشتن نیست.

میخوام بگم آدما وقتی دارن با صدای بلند می‌خندن و صدای افکارشونو نمیشنون پناهگاه نمیخوان. وقتی تنها میشن، وقتی صدای افکارشون کرشون میکنه، پناه میارن به نوشتن. 


ش.قاف ۹۹-۱-۲۷ ۵ ۲ ۱۵۰

ش.قاف ۹۹-۱-۲۷ ۵ ۲ ۱۵۰


گفته بودم مطمئنم بر می‌گردیم یه روز. به تمام چیزای خوب. بر می‌گردیم ولی کاش اون روزی که بر می‌گردیم، هنوزم همدیگه رو بلد باشیم. کاش بلد باشیم بخندیم هنوز، کاش بلد باشیم بفهمیم همو.
اگه یادمون رفته باشه چی؟ چی‌کار کنیم اگه رسیدیم و دیدیم خودمونو بلد نیستیم؟ اگه اومدیم رو لبه ی جدول راه بریم ولی تعادلمونو از دست دادیم؟


ش.قاف ۹۹-۱-۱۳ ۲ ۴ ۱۳۶

ش.قاف ۹۹-۱-۱۳ ۲ ۴ ۱۳۶


کشو را باز می‌کند. یک دنیا نوار کاست، به تعداد تمام مو های تمام سر های تمام آدم‌ها. بعضی کهنه‌تر، بعضی نو؛ روی هرکدام یک شماره ی- کسی چه می‌داند چند رقمی؟ برخی پوسیده و رنگ و رو رفته، از آن‌ها که می‌دانی ضبط صوت به میانه‌هایش که برسد - اگر برسد البته - با یک صدای گوشخراش متوقف می‌شود و نوار را تف می‌کند بیرون، یا که سوزن‌اش روی یک واژه گیر می‌کند، تا ابد (خیلی هایشان بی سوزن و بی گیر اینطورند البته. حکایت خیلی از سال‌های زندگی‌هامان. تکرار، تکرار، تکرار. هر روز و شب تکرار.)

یک نوار کاستِ غبار گرفته، وسط کشوی خرت و پرت‌ها. بر ش می‌دارد، 

نوار را فوت می‌کند، آن قدر محکم که برای زدودن غبارِ نمی‌دانم چند ساله‌اش کافی باشد. پشت‌اش را نگاه می‌کند به دنبال نشانه ای. 1399 -اگر به مبداء تاریخ ما نوشته باشند- دوازده میلیارد و نمی‌دانم چه‌قدر - اگر به مبداء آغاز وجود- 

نوار را در ضبط صوت جا می‌زند، درش را می‌بندد. دکمه ی پلی. صدا، صدا، صداهایی مبهم، غیرقابل تشخیص، شبیه خش‌خش‌ها و ترق و توروق هایی که گاه گداری، نیمه‌های شب، از هال و آشپزخانه می‌شنوی.

‏انگشت‌اش را روی دکمه فست فوروارد نگه می‌دارد. برای چند هفته، شاید هم چند ماه. دوباره پلی. صدای برخورد پاشنه های تختِ یک جفت صندل جلو باز، با سطح ناصاف پیاده‌رو. صدای قدم، قدم هایی بی‌مبدا و بی‌مقصد، به غایت' از هم گسسته. چشمهایش را می‌بندد و به قلب واقعه راه می‌یابد.

آدم، با چشم‌های بسته هم، فرقِ پاییز و تابستان را می‌فهمد. با چشم‌های بسته می‌بیند که جهان، پشتِ پلکهایش، در روشنایی فرو می‌رود. اولین جرعه‌های تابستان در بر می‌گیرد اش، تن‌اش گرم می‌شود، و قلب‌اش. تلاش می‌کند چشم‌هایش را رو به دنیا بگشاید که آفتاب، با تمام بی‌رحمی مهربانانه‌اش، از باریک‌ترین دریچه ی میان پلک‌هاش عبور می‌کند. پلک‌ها و تمام اجزای صورت‌اش از تندیِ آفتاب مچاله‌ می‌شوند. دست‌اش را سایه‌بان صورت‌اش می‌کند و نگاهش را، بالاخره، می‌دوزد به آرامش و هیاهوی خلوتِ تابستان.

نفس می‌کشد، نفسِ عمیق. تا تهِ تهِ وجودش را پر می‌کند از هوای تازه. فلش بک، به چند ماه قبل. به روزهایی که نور را، هوای تازه را، دلخوشی را، چپانده بودند توی شیشه‌های کوچک دربسته و گذاشته بودند بالاترین طبقه‌ی بلند ترین گنجه‌ی دنیا. به روزهایی که سوزن ضبط صوت گیر می‌کرد روی واژه ی درد، درد، مدام درد، مدام تکرار، تکرار. به روزهایی که قلب آدم‌ها پر می‌کشید برای دوباره در آغوش گرفتن کسی، برای خنده‌هایی که نه از پشت پیام‌های ضبط شده، که سوار بر ارتعاشات هوای اتاق به گوش‌مان برسد. برای روزهای بی‌اندازه عادی، بی‌اندازه کسالت باری که چه کسی می‌دانست روزی از راه می‌رسد که از سر گرفتن‌شان، دوباره داشتن‌شان، تنها حسرت و مرور خاطرات‌شان، تنها روزنه‌ی نوری می‌شود که در تاریکی غلیظ و فراگیر دنیایمان می‌توان یافت؟

ما در کنج غمگین خانه‌هایمان خزیدیم، مغزمان، محصور در این چاردیواریِ سربسته، از دیواری به دیوار دیگر کوبیده شد. درد کشیدیم و برای تمام چیزهای از دست رفته سوگواری کردیم و حسرت دیروز را خوردیم و از قصه ی فردا گفتیم. 

و فردا، رسید. مانند تمام فرداهایی که می‌رسند.

آفتاب درآمد، آفتابِ همیشه. شهر ما سرفه می‌کرد و خاک را از لباسش می‌تکاند، و شهرهای بسیاری در هرکدام از ما فروریخته بود. یکدیگر را، شاید سخت‌تر از پیش، در آغوش گرفتیم. دقیق‌تر به یکدیگر گوش سپردیم و عمیق‌تر یکدیگر را نگاه کردیم. زخم‌هایمان را بستیم و در سکوت کنار هم نشستیم و گذاشتیم سکوت، جای خالی تمام چیزهای از دست رفته را پر کند. اشک نریختیم، ما اشک‌هایمان را ریخته بودیم. حالا، از تمام قصه دردآلودمان، تنها خاک مانده بود و صورت‌هایی که باید خطوط‌شان را دقیق‌تر به خاطر می‌سپردیم. دردِ محوِ کهنه‌ای مانده بود، و جمعیتی که به زندگی بازمی‌گشت اما نه مثل قبل. هیچ‌چیز شبیه گذشته نبود. ما زخم‌های مشترکی داشتیم که از یکدیگر دور و به یکدیگر نزدیک‌مان می‌کردند، و می‌دانستیم که قلبِ شهرمان، انتظار ما را می‌کشد. برای سرود و برای مرثیه، برای لبخند و برای دردهای بیشتر. برای زندگی. مثل همیشه.

ما از فردا گفتیم، و فردا آمد. فردا همیشه می‌آید. تا وقتی که خیابان‌هایی باشند برای قدم زدن، حرف‌هایی برای گفتن، کافه‌هایی برای رفتن، بطری‌های شیشه‌ای نوشابه برای جمع کردن، دامن‌های چین‌دار و شلوارهای گشاد رنگی و شال‌های بلند و کفش‌های بندی برای پوشیدن، دیوارهایی برای تکیه دادن و گوشه‌هایی برای نشستن، بغض‌هایی برای شکستن، دست‌هایی برای گرفتن، باران‌هایی برای دویدن، آوازهایی برا خواندن، آوازهایی برای شنیدن، غروب‌هایی برای تماشا کردن و سکوت هایی برای ماندن، تا وقتی که خاطره ای هست برای ساختن، فردا می‌آید. فردا همیشه می‌آید.


ش.قاف ۹۸-۱۲-۲۹ ۴ ۱ ۱۷۰

ش.قاف ۹۸-۱۲-۲۹ ۴ ۱ ۱۷۰


١٣٩٨/١٢/٢۴
از هجمه ی حوادث امروز
از مشکیِ غلیظِ قضایا
آواز می‌شوی
آوازِ بی‌نفس
آوازِ بی‌صدا
پرواز می‌کنی
از حبس و از قفس
از زخم و از جزا
بر شانه‌های خسته ی تاریخ
در امتدادِ شیونِ فردا.


ش.قاف ۹۸-۱۲-۲۵ ۰ ۲ ۱۳۰

ش.قاف ۹۸-۱۲-۲۵ ۰ ۲ ۱۳۰


توی اون برگه ای که زنگ آخر، سر شیمی، کل‌ش رو سیاه کردم با افکار درهم و برهم ام به امید اینکه قراره پاره شه و بره توی زباله‌ها و انقدر سفسطه کردم که نرفت نهایتا،
جمله آخرو، ساعت ۱۴:٢٧ نوشته بودم: من فقط خسته‌م. فقط می‌خوام از در کلاس برم بیرون و یه نفر بهم بگه که هیچی نیست،
و راست گفته باشه.


ش.قاف ۹۸-۱۰-۳۰ ۱ ۱ ۲۰۴

ش.قاف ۹۸-۱۰-۳۰ ۱ ۱ ۲۰۴


١٣٩٨/١٠/١۶

خب، حقیقت‌ش اینه که من همیشه از تو می‌نوشته‌م و همیشه هم خودم رو بابت نوشتن از تو سرزنش می‌کردم. (تو، مدت‌ها و مدت‌ها، ناخواسته باعث شدی که من، بی‌اراده به جون خودم بیفتم، خودم رو سرزنش کنم، خودم رو متهم ردیف اول تمام اتفاقات جهان بدونم و نمی‌دونی چه‌شکلیه متهم بودن توی وجود خودت.) ماه‌ها از آخرین باری که چیزی درباره‌ی تو برای خودم نوشته‌م می‌گذره. و این‌بار از تو می‌نویسم چون تو نمونه‌ی بارز محو شدن‌های بی‌صدایی هستی که یک روز حتی فکرش هم نمی‌کردیم.

ما آدم‌ها رو دوست داریم، حتی از خودمون هم بیشتر. بهمون هشدار می‌دن که یک روز می‌ره همه ی این احساس، که تموم می‌شه این قصه‌ی شاه پریون. ما باور نمی‌کنیم. ما هیچ‌وقت باور نمی‌کنیم، فقط عادت می‌کنیم. من این‌جوری فکر می‌کردم. تا این‌که دیدم تو چه‌قدر دورتر از حد تصور منِ چند ماه و سالِ پیش ایستادی و من حتی حواسم نبوده کی، چه‌طور انقدر دور شدی. و من باور کردم. من، باور کردم که دوری. من باور کردم که تو هم چرخ‌دنده ی جبری. مثل من، مثل همه ی ما. قصه‌ی تو هم گذشتن و رفتنه. قصه‌ی زندگی.

پس، خداحافظ دوست قدیمی من. من هیچ‌وقت بهترین دوست تو نبودم. فرصت نشد، فرصت هم اگر می‌شد، خودِ شدن نمی‌شد. من بلد نبودم؟ شاید. اما من خیلی بیشتر از چیزی که می‌شد کنار تو بودم. تو بودی؟ نمی‌دونم. نبوده باشی هم، این تویی که "درست" بوده‌ی. 

تو حتی از این خداحافظی خبر هم نداری. قراره چند روز/هفته/ماه دیگه همو ببینیم، تو از چارچوب در لبخند بزنی به من، من لبخندتو جواب بدم. اما تو، نمی‌دونم قراره که بفهمی یا نه، اما پشت لبخند من دیگه یه کهکشان گیج که حرف‌ها و حس‌های من ستاره‌هاش می‌شن و توی هم می‌پیچن، نیست. پشت لبخند من دیگه هیچی نیست، یا اگر باشه، یه "هیچی"ه که قبلا جای تمام دلتنگی‌م بوده برای تو، و حالا خالیه. (کسی چه می‌دونه که واقعا خالیه یا نه. کسی چه می‌دونه که دلتنگی این حرفارو روی زبون من جاری کرده یا بی‌حسی.) 

قراره کنار هم بشینیم، باهم حرف بزنیم، ولی خدای من! هیچ چیز قرار نیست رنگی از گذشته داشته باشه. دیگه هیچ‌کدوم‌مون حتی چیزی از زخم مشترک‌مون یادمون نمیاد. بین خودمون باشه یا نباشه، یادمون بیاد یا نیاد هم دیگه برای من مهم نیست. فکر می‌کردم این زخم قراره برام خیلی مهم باشه اما نیست. من توی تاریخ جا نموندم، گذشتم، رفتم و دیدم که زخم توی مسیره همیشه. فرقی نمی‌کنه با کی مشترک باشه وقتی عمق اشتراکش یکسان نیست. (یادته درباره زخم مشترک نوشته بودم و روزی که نگاهت بهش میفته، لبخند می‌زنی، سرتو تکون می‌دی و برمی‌گردی به امروزی که حالت بهتره؟ اما امروز، من نمی‌دونم تو وقتی نگاهت به اون زخم بیفته، حتی یادت میاد که من به خودم زخم زده بودم تا مال تو رو ترمیم کنم یا نه. پس، منم احتمالا وقتی نگاهم به مال خودم بیفته فقط ابروهامو بندازم بالا. بدون مرور، بدون لبخند، بدون هر چیز اضافه‌ای. ) 

پس، خداحافظ دوست قدیمی من. من باور کردم که تو دور شدی، حتی دور تر از روزی که نمی‌شناختمت. آدمها تا وقتی که همدیگه رو نمی‌شناسن، بی هیچ قصه‌ی مشترکی دورن، دوری ای که نزدیک کردنش به سادگی رد شدن از عرض یه خیابونه، حتی اگه هزار سال طول بکشه. اما موقع رفتن، موقع دور شدن، سنگینی خاطرات مشترکی که توی کوله‌هاشونه، بین‌شون سیاه‌چاله ای می‌سازه که هرگز طی نمی‌شه. اگه طی بشه هم، معلوم نیست ته‌ش به کجا برسه؛ اما قطعا سر جای اول‌شون برنمی‌گردن. اولین قدم رو که برداری، همه‌چی عوض می‌شه. همه‌چی. 

پس، خداحافظ دوست قدیمی من، با این‌که تو از این خداحافظی بی‌خبری و هرگز خبردار نمی‌شی. کاش تو هم با من خداحافظی کرده باشی گوشه‌ی دفترت، بی‌اینکه من خبردار بشم. کاش تو هم حواست بوده باشه که چه‌قدر دور شدی از من. می‌دونم که نکردی، می‌دونم که نبوده. می‌دونم که الآن حتی تصدیق هم نمی‌کنی این فاصله رو. چون این فاصله، برای کسی که یه روزی خیلی نزدیک بوده، خیلی راهه، نه برای کسی که حتی اون‌قدر نزدیک هم نبوده.

پس خداحافظ دوست قدیمی من. خداحافظی کردن با علم به این‌که کسی صداتو نمی‌شنوه و بی اینکه مجبور باشی واقعا بری، خیلی لذت‌بخشه. کاش تو هم با من خداحافظی کرده باشی گوشه ی دفترت، بی این‌که من خبردار بشم، بی‌اینکه من بشنوم.


و من تحریف‌کننده و بسط‌دهنده ی کوچک‌ترین جرقه‌های احساس‌یی ام که توی ذهنم روشن می‌شن. 


ش.قاف ۹۸-۱۰-۱۷ ۲ ۱ ۲۴۲

ش.قاف ۹۸-۱۰-۱۷ ۲ ۱ ۲۴۲


۱ ۲ ۳ ... ۸ ۹ ۱۰

« _همسایه های کوچک! (با آنان چنین گفتم.)
گور ِ من کجا خواهد بود؟ »
« _در دنباله ی دامن ِ من. » چنین گفت خورشید.
« _در گلوگاه ِ من. » چنین گفت ماه.