تایتل قالب body { -webkit-touch-callout: none; -webkit-user-select: none; -khtml-user-select: none; -moz-user-select: none; -ms-user-select: none; user-select: none; } طراحی سایت سئو قالب بیان
زیرا که آفتاب، تنهاترین حقیقت ِ شان بود ..


نه دلشکسته ام نه غمگین نه عصبی نه مغموم.

من فقط خسته ام.

از آدمها خسته ام.

از آدمهایی که نمی توانند دیگری را، بی نیش و کنایه، فارغ از تمایز عقایدشان قبول داشته باشند خسته ام.

از یا رومی روم یا زنگی زنگ هایی که از قضا هم رومی و هم زنگی هاشان آزارم می دهند خسته ام.

از میانه روی از بلاتکلیفی خسته ام.

فکر می کنم شاید کار درست را همان ها می کنند. همان ها که حداقل اش تکلیفشان را می دانند.

اما من از اشتباه کردن، از اشتباه بودن، خسته ام.

من فقط می خواهم بخوابم. آن قدر طولانی که بیدار شدن را میانه ی رویاها فراموش کنم..

فقط می خواهم بخوابم.

 

 

این اولین پُستیه که کامنتاشو می بندم.


شایا.قاف ۹۷-۶-۲۱ ۱ ۴۰

شایا.قاف ۹۷-۶-۲۱ ۱ ۴۰


دنیا شبیه ِ شب‌هایی شده که چراغ‌های خانه را خاموش می‌کنی و بعد، راه ِ رسیدن به تخت‌خوابت را کورمال کورمال، افتان و خیزان طی می‌کنی. به هرچه دست‌ات می‌رسد چنگ می‌زنی، آهسته و با تردید قدم بر می‌داری مبادا گرفتار ِ مغلطه ی ششمین حس‌ات شوی که شاید این بار، از مسیر ِ انحرافی راه می‌برد ات.
شاید سرنوشت‌ات را باید جای دیگری پیدا کنی. اسیر ِ دست ِ روزگار. دنیا، دنیای تردیدهاست رفیق! دنیای بی دست و پا طی کردن، بی پا و سر رقصیدن. تو اما به تاریکی خو بگیر و به تاریکی اعتماد نکن. چندی از چُرت پاسبانی ِ مهتاب که بگذرد، از چشمانت نور می‌بارد به اتاق‌، از اتاق نور می‌بارد به چشمانت. دستان خسته ی شب هم تاریک ِ روشنش را با تو قسمت می‌کند.


شایا.قاف ۹۷-۶-۱۹ ۱ ۱ ۴۵

شایا.قاف ۹۷-۶-۱۹ ۱ ۱ ۴۵


وقتی نمی میرم

هم دردسرساز ام

هم دست و پا گیر ام

اما، به هر تقدیر

باید تحمل کرد

سربار بودن را.

 

[ پ.ن: آهنگش رو فعلاً نمی ذارم. همراه ِ خاک ارّه - محسن چاوشی. ]

 

گفتی و عَسَی اَن تُحِبّوا شَیئاً و هُوَ شَرٌّ لَکُم و فهمیدم آرزوهایم چه قدر شرارت بار اند که برایم نمی خواهی شان یا که من چه قدر شرورم که آرزوهای بی پناهم را از دسترسم مصون داشته ای همیشه. گفتی لَقَد خَلَقنا الانسانَ فی کَبَد که تازه فهمیدم سیب ها چه قدر به دهانم طعم زهر می دهند. گفتی و دردهایم را بغل کردم. گفتی و مطمئن شدم از میان ِ تمام چیزهایی که به دست نیاورده ام، حداقل، سهم ام از "درد" را از همان ابتدا کنار گذاشته ای برایم مبادا از این یکی هم بی نصیب بمانم. گفتی و یادم آمد از اینهمه، جز درد مگر می مانَد جز واژه ی "برگرد!" مگر می مانَد..

گفتم "این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند" و یادم نمانده چه گفتی.

کاش که " (ما) هُوَ شرٌّ لَنا " .. کاش.


شایا.قاف ۹۷-۶-۱۳ ۲ ۱ ۵۳

شایا.قاف ۹۷-۶-۱۳ ۲ ۱ ۵۳


بهش می‌گم چرا همه‌چیز انقدر عجیب بود؟
می‌گه عجیب بودنش بخاطر این بود که توی اتاق ضروریات بودیم. یادته هرکی هرچی لازم داشت توی اتاق واقعی می‌شد؟! من لازم داشتم که تو بخندی.
 
و من نیاز داشتم که "آدمام" رو ببینم. دیدم. 

حواسم بهش بود تمام مدت. دلم رفته بود حتی برای استرس شیرینش. برای محبتش. عشقی که از عمق وجودش بی‌توقع نثار آدما می‌کنه. شرمنده بودم و الکن در برابرش. و در مواجهه با اینهمه لطفی که نمی‌دونستم چه‌طور باید جبرانش کرد.

تموم آدمای اون جمع زحمت کشیدن واسه‌م. حضورشون یه دنیا واسه‌م ارزشمند بود. یه دنیا شوکه‌م کرد. یه دنیا سپاسگزاری رو ریخت توی وجودم. تک‌تک سلولام فریاد تشکر سر می‌دادن با اینکه خودم آروم و شاید کم‌عکس‌العمل نشسته بودم. حضور همه‌شون، یک‌جا، اتفاقی بود که فراموش‌اش نمی‌کنم.
و تو، عطیه، رفیقِ بی‌تکراری هستی برای من. نگاه و اضطرابت، لحنت، سکوتت، هنوز توی ذهنمه. توجهت رو یادمه. جنس محبتی که مانوس تمام کلماتت بود رو یادمه، کلافگیم از ناتوانی در ابراز حسی که توی وجودم کاشتی هنوز هم همراهمه. رفیق کمیاب من. ممنونتم. ممنونتم که انقدر حواست هست.
( یه جمله ای هست که، واضح نمی‌شه که بگم ولی تو می‌فهمی: دقیقا شبیه‌ترین به نقشت بودی.)
 
+ فاطمه، ممنون تو هم هستم. بابت تمام فهمیدنات. همه ی حرفایی که می‌دونی.

شایا.قاف ۹۷-۵-۰۹ ۲ ۱ ۵۹

شایا.قاف ۹۷-۵-۰۹ ۲ ۱ ۵۹


میگم : حرف نمی زنی؛ اما تا ته وجود آدمو می سوزونی با این لبخندات.

میگه : خنده ی بدی نیست. فقط .. خسته ست یه کم. باید بخوابه. یه مدت ِ طولانی.

میگم : نه. باید بیدار شه.

از این کابوس ِ طولانی.

 


شایا.قاف ۹۷-۵-۰۳ ۰ ۴ ۶۱

شایا.قاف ۹۷-۵-۰۳ ۰ ۴ ۶۱


این ها را، می نویسم که یادم بماند، بعدها، حال ِ این آخرین روزهای چهارده سالگی ِ دختری را که از تمام ِ جهان، از وسعت بی انتهای کهکشانش، در پس ِ تمام آرزوهای کوچک و بزرگی که هر روز پیش چشمانش کم رنگ تر می شدند، گیج تر می شدند، دورتر می شدند، دورتر می شدند..، در پس ِ تمام حرف ها، اشکها، فریادها و کلافگی هایش، فقط حقیقت را می خواست از این دنیای وامانده. که یادش نبود دست ِ خودش را کجا رها کرده که حالا هر چه قدر نام ِ خود را در خیابان ها و پیاده رو ها صدا می زند جوابی نمی شنود.. یادش نبود خودش را کجا گم کرده که حالا هیچ کجا پیداش نمی کرد. می ترسید، می ترسید که همین پاره های باقی مانده از تصورات و تفکرات ِ ملولش را لا به لای ازدحام ِ آدمهای شهر برای همیشه گم کند. می ترسید زندگی کردن را از یاد ببرد، به زنده بودن اکتفا کند و در نهایت ِ زنده بودن هم، بدون ِ گمشده اش برود، بدون ِ گمشده اش بمیرد. تمام کوچه ها برایش بن بست بود تمام واژه ها برایش تردید بود.. تمام زندگی برایش کابوس بود به چشمش هر قدم فقط سقوط بود.. خسته بود از تکرار مدام ِ بیدارخوابی های زجرآور. خسته بود از آشفتگی از سرگیجه از باورهایی که به تردید بدل می شدند. از سوالهایی که هیچکس برایشان جوابی نداشت. از آدمهایی که حتی ذره ای برای فهمیدن اش تلاش نمی کردند. مرز بین گمان و یقین، بین خواب و بیداری، بین سفید و سیاه را گم کرده بود. خسته بود از گم شدن. از گم کردن. از سرگیجه های مکرر. از تردید. از تردید.
می نویسم که یادم بماند، دختری که واپسین روزهای چهارده سالگی اش را پشت سر می گذاشت، فقط حقیقت را می خواست از این دنیای وامانده. فقط می خواست ثابت کند انسان بوده. می خواست نزد خود اش سرافکنده نباشد.
می خواهم یادم بماند به خودم قول دادم به فرزندم بیاموزم آدمها را، فرای مرزهای پیش پا افتاده ی تنگ نظرانه دوست بدارد.  یاد بگیرد جهانش را زیباتر ببیند از آنچه خستگی ِ روزمرگیهای دنیای ماشینی به او تحمیل می کند. نه فقط بخاطر اینکه دیدگاهش دیگری را نیازارد، می خواهم بداند نادیده گرفتن پلشتی ها و زیبایی ها را دقیق تر دیدن، زیبایی را در روح ِ خودش متجلی می کند. روحش آرام می گیرد، سیراب می شود. می خواهم بداند روزهای خیلی سختی در پیش دارد، روزهایی که اشک می ریزد، می شکند، از نفس می افتد. می خواهم بداند حق دارد خسته شود ، حق دارد بغض کند، حق دارد کم بیاورد. ولی باید بلند شدن را یاد بگیرد. از نو ساختن را یاد بگیرد.

می خواهم بداند نباید به هیچ تردیدی اجازه ی زیر سوال بردن باورهایش را بدهد. نه با انکار کردن، نه با سرکوب، نه با فرار از حقیقت؛ بالاخره یک روز ، تردیدی که لباس حقیقت به تن دارد یا حتی حقیقت ِ محض، میان هزارتوی بزرگترین دغدغه هایش، مهم ترین تصمیماتش، گیرش می اندازند. باید یاد بگیرد برای تردیدهایش به دنبال جواب باشد، جوابی که حداقل، آرامش روحی اش را تضمین کند، و در برابر منطق ِ محکم و سمج اش، اگر به مادرش رفته باشد، درهم نشکند. یاد بگیرد هر چه قدر آدمها، حتی مهمترین آدمهای زندگی اش، در سددِ سرکوب کردن ِ منطق اش بودند، کم نیاورد. آدم بزرگها گاهی وقتها حرفهای کودکانه ای می زنند که برای او غیرمنتظره و شوکه کننده خواهند بود. خیلیها سعی می کنند با ندانم کاری و نادیده گرفتن مهمترین سوالهایش، از زیر بار سوالهای او شانه خالی کنند، قسر در بروند، فقط چون جوابی ندارند. باید بداند آدم بزرگها، برخلاف او، می ترسند از کم آوردن، از اقرار به شکست، از شکست. اما او باید بداند هرچقدر هم که شکست بخورد، هرچقدر هم که کم بیاورد، هرچقدر هم که نداند، هیچ عیبی ندارد، اما اگر در برابر شکستهایش، در برابر سوالهای بی جوابش به زانو در بیاید، چرا. باید روح تشنه اش را سیراب کند، باید برای تمام باورهایش استدلالی بیاورد که منطق اش را ارضا کند. باید پاسخ اش را بیابد، هرچقدر هم که سخت باشد، هرچقدر هم که گیج شود، هرچقدر هم که کم بیاورد. می خواهم بداند و دانستن ِ این، هر وقت هر کجا، حتی اگر سخت ترین ها را هم کم آورد، گره ی امیدش باشد، که خدای او، آدمهایی را که به دنیال ِ حقیقت اند، دوست دارد.
من اگر روزهای پانزده سالگی ام را ترسیدم، کم آوردم، پا پس کشیدم، رنجیدم از حرف ِ آدمها، ترسیدم از منطقی که لاینفک ِ شخصیت ِ من بود و ترسیدم از سوال هایی که حق داشتم جوابشان را بدانم، ترسیدم از اظهار ِ فکرم، قضاوتم، خسته شدم، بُریدم از فروخوردن ِ حرفها و سوالاتی که انگار کسی مایل به تحملشان هم نبود، چه رسد به اینکه جوابی برایشان مهیا کند؛ من اگر خسته بودم از تکاپوی بیرون کشیدن ِ خودم از منجلابی که برای دیگران رنگ عادت گرفته بود، من اگر خسته بودم از روزمرگی، از تکرار طوطی وار ولی شنونده ی حرفهای نو را، پذیرنده ی فکر های نو را نیافتم، من اگر نداشتم کسی را که از منطقم نرنجد و پس اش نزند، کمی مرا گوش کند کمی مرا تحمل کند.. من اگر پرهیاهو ترین روزهای زندگی ام را تنها سپری کردم، اگر مجبور بودم بار مهم ترین دغدغه های نوجوانی و چه بسا زندگانی ام را به تنهایی به دوش بکشم، می خواهم روزهای مادرانگی ام، یادم بماند با خودم عهد بسته بودم که به فرزندم بیاموزم نشود روزهای پانزده سالگی اش را پا پس بکشد، خسته شود، کوتاه بیاید. نشود فکرهایش را تلنبار کند توی تنش. نشود ناگفته ها توی قلبش ریشه کنند، بپوسند، بگندند. نشود بترسد از بی حوصلگی ِ آدم بزرگها. اگر روزی از دغدغه هایش، با من حتی گفت، و کلافگی ِ روزمرگی را از چشمانم خواند، بی حوصلگی را، غضب را از لحن کلامم شنید، نشود نا امید شود، نشود کم بیاورد.

می خواهم بداند روزهای خستگی، روزهای دلتنگی، روزهای تنهایی را، باید که تاب بیاورد، باید که بهترین ِ خودش باشد. زمین می خورد اما باید که دوباره روی پاهای خودش بایستد. گم می شود اما باید که حقیقت ِ خودش را پیدا کند. باید به خودش ایمان داشته باشد، حقیقت ِ خودش را به خوشایند ِ دیگران نفروشد. می خواهم بداند زیبایی هیچ معیاری ندارد، دوست داشتن هیچ قانون و دلیلی نمی پذیرد، می خواهم بداند زیبایی چیزی ست که از روح او بیرون می تراود و به پدیده های اطرافش رسوخ می کند، بداند که نباید در قالب ِ کوته نظرانه ی معیارهایی که رنگ روزمرگی دارند، آدمهایی که رنگ روزمرگی دارند بگنجد. باید زیبایی را برای خودش بخواهد، برای تمام آدمها بخواهد. 

می خواهم بداند باید قوی باشد . نشود بترسد از ذات خودش، نشود رنگ رکود بگیرد. نشود خودش را گم کند توی هیاهوی بی حوصلگی ها.


شایا.قاف ۹۷-۴-۳۱ ۳ ۲ ۸۱

شایا.قاف ۹۷-۴-۳۱ ۳ ۲ ۸۱


به وقت هفده ژوئیه این را برای تو می نویسم. جایی میان کوچه پس کوچه های باریک و بی انتها و نمناکی که دلتنگی، باران ِ آسمانشان می شود و سنگفرش ها را خیس ِ رفتن می کند. که دلخوشی گلبرگ تمام گلهایی می شود که برایت نیاورده ام؛ پیش چشمانم می خشکد، پژمرده می شود، می میرد. نبودنت قهوه می شود، تلخی اش توی پلکهام ریشه می کند، توی دستهام، توی رگهام.. لبخندت، عطر یک رهگذر می شود، هر لحظه دورتر، هر لحظه کم رنگ تر، به یاد آوردنش هر لحظه دشوار تر می شود.. جزئیاتش رنگ می بازد ولی لطافت اش، خاطره اش، شیرینی اش هرگز از یادم نمی رود انگار.
نمی دانم تو دلتنگی را چه قدر می شناسی. نشد، نماندی، نبودی که بپرسم شده هیچوقت دلتنگ ِ من باشی؟ خوب شد که نشد، نماندی، نبودی که واژه های تو، واقعیتهای تلخی را به صورتم بکوبند که تصورشان هربار تازیانه می شود و بر قلبم فرود می آید. می دانم هیچکدام از نامه ها را نمی خوانی، می دانم دلتنگ ِ حضور من نیستی. می دانم ولی تا هرکجا که نفس کم بیاورم از حقیقت روزگارم فرار می کنم. تو را همه جای این شهر جا گذاشته ام و از تو به هرکجا که فرار می کنم به تو می رسم. تو را توی خط به خط ِ روزنامه ها جا گذاشته ام. تو را توی قطره های باران جا گذاشته ام، توی فنجان های خالی ِ کافه ها جا گذاشته ام، تو را توی پلّکان ِ ایفل جا گذاشته ام.. تو را در بطن ِ دریا جا گذاشته ام در تک تک ِ آجرها جا گذاشته ام..
هر وقت، هرکجا، اگر این نامه ها را می خواندی، بدان که یک نفر، میان ِ آدمهای این شهر تو را جا گذاشته، خودش را گم کرده. بدان که شبهای بدون ِ تو را آن قدر باریده که پاییز شده، آن قدر پاییز بوده که بهار را از یاد برده. آن قدر باران بوده که بند آمده آن قدر بند آمده که آفتاب چشمش را خشک کرده دستش را خشک کرده قلبش را خشک کرده.. آن قدر فرو ریخته که اشک شده آن قدر گرفته بوده که بغض شده، آن قدر بغض بوده که درهم شکسته آن قدر شکسته که هرکجا پا می گذارد تنش از تکه های خرد شده اش زخم می خورد.. آن قدر آرام گرفته که نجوا شده آن قدر نجوا بوده که حتی طنین کرکننده ی دلتنگی های شبانه اش به گوش هیچکس نمی رسد. آن قدر نیامدی که صبر شده صبر شده صبر شده.. آن قدر واژه کم آورده که سکوت شده آن قدر سکوت بوده که ناگفته مانده. آن قدر ناگفته مانده که موسیقی شده آن قدر ناگفته داشته که فیلم ِ صامت شده. آن قدر بعید بوده که معجزه شده آن قدر معجزه داشته که پیامبر ِ دلتنگی شده. آن قدر فرار کرده که گم شده و آن قدر گم شده که تو را هیچ کجای این پاریس ِ غریب پیدا نمی کند.
تو را لای سطر به سطر ِ روزنامه ها جا گذاشته، روی صندلی های سینما جا گذاشته، توی پایان ِ قصه ها جا گذاشته، در تمام خاطره ها جا گذاشته. با تمام سازها تو را نواخته، از تمام صداها تو را شنیده.
خوب شد که نشد، نبودی، نماندی ولی، نگاه ات هنوز پشت ِ پلکهای من جا مانده. تو را در تمام ِ دقیقه ها جا گذاشته ام ولی هر دقیقه بیشتر ندارم ات.

#شایا .


شاید خیلی جاها بهتر می بود که اسمی از پاریس و متعلقاتش نمی آوردم؛ ولی، خیلی رنگ و بوی پاریس می داد. حتی کوچه هایی که توی ذهنم می دیدم، حتی هوای بارونی ش.. حیفم اومد اشاره نکنم به محل وقوع حادثه. :))


شایا.قاف ۹۷-۴-۲۶ ۱ ۱ ۶۵

شایا.قاف ۹۷-۴-۲۶ ۱ ۱ ۶۵


دمغ و غصه دار و بی حوصله، روسری کوچکی به سر زده بودم که حتی نصف موهام را هم به زور می پوشاند. از اتاق بیرون آمدم، و دیدم اش. نه توی عکس های یادگاری بود و نه فیلمهای کپچر شده از نگاتیو های قدیمی. از نزدیک دیدمش این بار. از نزدیک ِ نزدیک. چیزی که همیشه آرزویش را داشتم؛ آرزوی سورئالی که از تمام آرزوهای بچگانه ی دیگرم نشدنی تر می نمود همیشه. انگار از عدم، از گذشته، از بهشت آورده بودند اش وسط ِ خانه. بانمک بود و آرام، با لبخندی شیطنت آمیز و در عین حال مظلوم و دوست داشتنی. می خواستند بهم ثابت شود عادت هایی که از همان ابتدای عمر داشته ام حالا توی ناخودآگاهم خانه کرده اند و تکرارشان می کنم بی اینکه بدانم چرا. بی اینکه حتی از خودم بپرسم چرا؛ و آن بچه، سراپا ادله بود برای ادعاشان، با آن روسری ِ کوچکی که با بی دقتی زیر چانه اش گره زده بود. شاید صدای خودم را شنیدم که گفتم « عزیز دلم. » و در آغوشش گرفتم، با چشمان خیس. و او همچنان لبخند می زد، با چشمان آرام و بانمک.

دیدمش، و نه توی عکس یادگاری بود و نه توی فیلمهای کپچر شده از نگاتیو های قدیمی. جایی که بُعد ِ ناشناخته ی حقیقت بود، جایی همه ی ابعاد ِ جهان را به هم گره زده بود. بهم خوردن ِ زمان و مکان و خاطره بود.. خاطره بود. 

شایای کوچک را از گذشته، از آینده، از بهشت، از لای عکسهای یادگاری و نگاتیو های کپچر شده بیرون کشیدم و در آغوش گرفتم. وسط ِ جهانی که جایی میان ِ نقطه ی تصادف ِ خاطره و آرزو پدید آمده بود.

و بیدار شدم از خواب. کاش می شد تا همیشه خواب می ماندم.

: خب، بالاخره میان سیل ِ یکی یکی خط خوردن ِ بزرگترین آرزوهای زندگی ام هم، یک جایی، یک آرزویی باید برآورده شود که توان ِ هیجانزده کردن ِ آدم را داشته باشد بعد از این همه کابوس و نا امیدی. حتی اگر خواب باشد. حتی اگر تمام شود..


شایا.قاف ۹۷-۴-۱۸ ۲ ۴ ۷۹

شایا.قاف ۹۷-۴-۱۸ ۲ ۴ ۷۹


همیشه یک امید، دوتا چشم. دوتا چشم ِ امیدوار به بودنت که آخر ِداستان نگاه ِ نا امیدشان را از راهت بر می دارند. دوتا پلک ِ خسته که پرده های سینما می شوند برای آخرین نمایش ِ مردمک های منتظر؛ چشم به راه ِبازیگری که تو بودی و نیامدی. که شاید، فقط شاید انتظارشان جایی میان ِ رویا به پایان رسید برای همیشه. شاید که خواب ِ ایستگاهی را دیدند، که قطاری سوت کشید و پیش ِ پایشان ایستاد. که طرح لبخندت رفته رفته لا به لای سفیدی ِمطلق ِ بخار ِ غلیظ قطار نمایان شد. که پیکر ِچمدان به دست ات، از هیاهوی ابهام و گیجی ِ ایستگاه دور شد و صدای سوت قطار به خاموشی گرایید و صدای تو تنها صدای جهان شد که می گفت برای نرفتن آمده است. که می گفت چمدانش را باز می کند و از هرچه نبودن است خالی اش می کند. شیشه ی عطر ِ رفتن را می شکند و به جایش خانه را پر از بهارنارنج می کند، بوی دارچین و پونه می پاشد به دیوارها. چرک مُردگی ِ انتظار را از تار و پود ِ فرشها و فکرها و چشمها می شوید.. می گفت پایان ِ تلخ ِ قصه ها هذیان بوده فقط.
شاید کسی که تو بودی این ها را می گفت به چشمانی که حتی خوابهاشان لبریز از ترس بود. ترسی که سوغات نیامدنت بود. ریشه ی درختی که کاشته بودی. ریشه ی انتظار چشمانی که خستگی را بغل کرده بودند.


خب، همیشه هم که قرار نیست حرفهای وبلاگ، مصداق ِ حقیقی داشته باشند. ها؟


شایا.قاف ۹۷-۴-۱۵ ۲ ۰ ۸۸

شایا.قاف ۹۷-۴-۱۵ ۲ ۰ ۸۸


می گفت دردسر ِ زیادتر از حد فهمیدن است که تو، به پاره ای از غم ِ دیگری بدل می شوی. من اما، فکر می کنم شاید همین به پاره ای از غم دیگری بدل شدن هم، از معدود نقاط ِ دوست داشتنی ِ تقدیر ِ این روزهام بوده. اینکه از صمیم ِ قلب، چیزی را نه برای خودت، که برای دیگری بخواهی. روزی ده بار. صد بار. هر دقیقه. « شریک ِ مهم ترین دغدغه ی این آدم ِ خیلی مهم بودن ». برای من که فقط می خواستم از خودم رها باشم. خودی که حتی به سختی می توانم پیداش کنم این روزها میان ِ خودم. از خودم رها نشدم اما، پاره ای از دیگری شدم. و این یکی را راستش، بیشتر دوست دارم؛ هرچند درد داشت و غم. و دارد. هنوز هم دارد. دردی که از غصه ی دیگری به پاره ی وصله شده ات سرازیر می شود و بعد، تمام وجودت را در بر می گیرد، تمام تنت را به درد می آورد، هزار بار سنگین تر است. هزار بار سخت تر است ولی باز هم، یک درد ِ زیباست. یک همدردی ِ دوست داشتنی ست. 
حالا یک راز ِ بزرگ توی قلبم دارم، توی قلبی که پاره ای از دیگری ست و رازی که حالا بزرگ ترین راز ِ من است. رازی که راه رفتن، نگاه کردن، لحن حرف زدن، لبخندها و اشکهای من را جلوه ی دیگری می بخشد. انگار پشت ِ هر لبخند، پشت هر قطره ی اشک، پشت هر جمله، هر نگاه، رازی نشسته باشد که برای تو و تنها برای تو دست تکان می دهد. راز ِ تو به تنهایی، هزاران حرف است برای نگفتن، هزاران قصه برای ننوشتن، پاره ای از توست که خانه ای ابدی دارد میان ِ قلبم، و پاره ای از من است که خودش را برای همیشه متعلق به تو و راز ِ تو می داند.
راز ِ تو یک تراژدی ِ زیباست، مثل ِ اتللو ی شکسپیر. نمایشنامه ای ست که شمار ِ اجراهایش از دستم در رفته. که شاید تو، تماشاگر ِ یکی از هر هزار اجرایی که هر روز، هر ساعت، هر لحظه دارد باشی. و، بله، من از این اجراهای بی تماشاگر ِ بی شمار ِ بی دیالوگ خسته نمی شوم- حداقل تا روزی که این راز هنوز برای ما زنده باشد، فارغ از جهان ِ خاطرات؛ هنوز دغدغه باشد. من از تکرار هزارباره ی این تنها دیالوگ ِ نمایشنامه ام خسته نمی شوم: « کاش بلد بودم بمیرم اما خستگی ِ غم انگیز ِ تو را هم به جان بخرم. بروم و نبینم و نبینی روزهای مثل امروز را. مثل هر روز را. »
تو هم مثل ِ من، می دانی روزی خواهد رسید که دیگر این راز را زندگی نخواهیم کرد. شاید آن روز حتی نشود خاطره اش را، مثل مکالمات ِ این روزها، صریح و رُک بازگو کرد. شاید مرور ِ خاطره اش، زخم ِ کهنه ای را به سر باز کردن تحریک کند که مدتهاست جوش خورده و جز رد ِ رنگ و رو رفته ای از آن به جا نمانده است. شاید هربار که حرفی، عطری، نگاهی، پرتمان کرد میان ِ هزارتوی خاطرات ِ این روزها، هربار که نگاهت به زخم ِ سربسته ی کم رنگی افتاد که از سختی های امروز به جا مانده، فقط چشمانت را ببندی، تکان ِ کوچکی به سَرت بدهی و برگردی به روزی که شاید دنیا برایت رنگ زیباتری داشته باشد. به لبخندهایی که درد ندارند.
اما هرکجا که بودی، هرقدر که دور بودیم یا نزدیک، هرقدر که به یادم داشتی یا نداشتی، این را بدان که پاره ای از تو برای همیشه، کنار ِ همان زخم ِ کهنه، همان جایی که خانه ی راز ِ تو بوده است میان ِ قلبم خواهد ماند.


آنقدرها هم نمی شود به حرفهای من اعتماد کرد البته. به جای این حرفها آهنگ بشنویم کمی.

میلاد باقری - آسمان برف


شایا.قاف ۹۷-۴-۱۱ ۲ ۰ ۹۰

شایا.قاف ۹۷-۴-۱۱ ۲ ۰ ۹۰


۱ ۲ ۳ ... ۴ ۵ ۶