تایتل قالب body { -webkit-touch-callout: none; -webkit-user-select: none; -khtml-user-select: none; -moz-user-select: none; -ms-user-select: none; user-select: none; } طراحی سایت سئو قالب بیان
زیرا که آفتاب، تنهاترین حقیقت ِ شان بود ..


1.

از میان پلک های نیمه بازم، دیدم که فنجان از دستم روی زمین افتاد، هزار تکه، صد هزار تکه شد؛

از میان پلک های نیمه بازت، ببین که دل، اگر از دست آدمی روی زمین بیفتد، چند تکه، چند هزار تکه خواهد شد؟

 

2.

دورمان دیواری کشیدم. دور ِ ما، و چیزی که روزگاری رازمان می پنداشتم و در اعماق سینه محفوظ و یگانه نگاه داشته بودم مبادا روزی مجبور باشم دردهای تو را با دیگری قسمت کنم. و حالا تصور کن مرا، و خودت را، رو در روی هم ایستاده بر پهنه ی ناکجایی به وسعت ابدیّت،و ابدیت ِ کوچک ِ غمگین ِ ما که بی کرانگی اش رنگ می باخت، دیوارهایش بلند و بلندتر، نزدیک تر و نزدیک تر می شدند، آن قدر نزدیک و آن قدر بلند که ما را در شکوه اسارت ِ شان حل می کردند؛ و انعکاس از دست رفته ترین پاره وجود ِ من در چیزی آکنده از جدال میان از دست رفتگی و رنج و رهایی که چشمانم را پر کرده بود.

و تصور کن ما را، مرا و خودت را، ایستاده رو در روی هم، مابین دیوارهایی خالی از رنگ، مابین لحظه ی لغزیدنت لبه ی پرتگاه، تا لحظه ی رفتن، برای همیشه رفتن. همین قدر کوتاه و همین قدر طولانی. مابین اصواتی که رنگ سکوت می گیرند اما سکوت نمی شوند. تمام اصوات جهان می شوند. زمزمه هایی که مسبب تمام سرگیجه های جهان اند.

حالا تصور کن ما را، من را و خودت را، و دیواری را که دورمان کشیده بودم، دور ِ ما و چیزی که روزگاری رازمان می پنداشتم. و دیواری که فرو ریخت، در یک آن، آنچنان که تمام دیوارهای جهان فرو می ریزند. و در پس دیواری که فرو ریخت، در پس خاک ِ بی رنگی که از آجرهای بی رنگ ِ این دیوار ِ ویران شده برخاسته بود، هزار تماشاگر، با چشمان تشنه اما آگاه. انگار سالها به استراق آنچه پشت ِ دیوار ِ ما می گذشت ایستاده بودند. و تو، که  از دست رفتن ِ چیزی که من در اعماق جان محفوظ نگاه داشته بودم را دیدی اما از دست رفتنش را با آغوش ِ باز پذیرفتی، آن زمان که همه چیز را مختوم پنداشتی.

دور ِ هرچیزی توی این دنیا، هر چیز ِ لعنتی ای توی این دنیا، دیواری هست، هرچند شفاف یا تیره، هرچند نفوذپذیر یا غیرقابل نفوذ. هرچند سست عنصر یا که محکم.

و تو، تو تمام دیوارهای دنیا را فرو ریزاندی. تو حرمت ِ دیوار را شکستی و قانون ِ دیوارها را. و قانون رازها را. قانون ما را. 

فاصله ای که میان ما ناپیمودنی بود را، ناپیموده رها کردی.

چیزی آکنده از جدال ِ میان از دست رفتگی و رنج و رهایی که پیشتر چشمانم را پر کرده بود،  آکنده از تمام بدرودهای جهانم شد، و از پلکهایم فرو چکید.

شاید که تو برای فروریختن آنچه کهنه است آفریده شده بودی.

رازهای کهنه ای که خاطرات کهنه تر دارند، و کهنه ترین زخم ها را.


شایا.قاف ۹۷-۹-۱۴ ۱ ۲ ۲۶

شایا.قاف ۹۷-۹-۱۴ ۱ ۲ ۲۶


" من که هیچ‌وقت نتونستم باهات درست حرف بزنم. رو در رو، عین آدم. بهت بگم خواهش می‌کنم یه کاری کن؛ فقط همین یه بار. شاید اون که می‌بیندت بتونه توی چشمات نگاه کنه و بگه. کاش بگه. "

 


شایا.قاف ۹۷-۸-۱۶ ۰ ۱ ۴۳

شایا.قاف ۹۷-۸-۱۶ ۰ ۱ ۴۳


١٣٩٧/٨/١۵

ناشناخته‌ها همیشه باورپذیر تر اند. در هر زمان، بی هیچ محدودیتی در هر قالبی می‌گنجند. با تمام چشم‌ها می‌نگرند، با تمام صداها سخن‌ می‌گویند، از تمام صداها شنیده می‌شوند، از تمام راه‌ها می‌رسند، با تمام راه‌ها دور می‌شوند. و من، تمام این مدت با ناشناخته‌ات زندگی کرده بودم؛ ناشناخته ات را با هزاران چهره، هزاران نام، هزاران هویت مجسم کرده بودم. اشک‌هایش را دیده بودم، و لبخندهایش را، حرف‌هایش را شنیده بودم و این ندانستن، اگرچه به افسوس وادار و به کاوش ترغیبم کرده بود اما، هرگز مرا چنان که شاید نیازرده بود. و تو، ناشناخته‌ترین ِ مرا از من گرفتی و عزیزترینت را از خودت. و گا هردو می‌دانستیم روزی می‌رسد که ناشناخته‌ترین ها و نزدیک‌ترین هایمان را از دست خواهیم داد.
رازهای تو که آهسته سر از مُهر بر‌می‌دارند
و جهان، که پیوسته دور ِ سرم می‌گردد.
و من، که بی‌وقفه سقوط می‌کنم.
و حقیقت، و گیجی ِ ادراک ِ حقیقت، که تمام وجودم را در بر می‌گیرد.
و نگاهم، ناباورانه و مبهوت، مثل عکاسی که می‌داند از خواب بیدار شده اما نمی‌تواند چشمانش را باز کند. به یاد ندارد کجا چشمانش را جا گذاشته.. توی آلبوم عکسهایش یا پشت لنز دوربین، شاید هم چشمانش در منظره ای بی‌نظیر حل شده اند، وقتی که سخت مشغول کار بوده. نمی‌داند، یا می‌داند، اما نمی‌خواهد، نمی‌تواند باور کند که حالا، به جز خاطره، این دردناک‌ترین خاطره ی روزهایی که چشمانش را به همراه داشت، چیزی برای قاب کردن به دیوار ندارد..
و تو، و درد تو،
و من، و دوری من،
که سرم را از سرب داغ پر می‌کند، و تنم را، و قلبم را..
و درد تو، که تا دورترین نقطه ی وجودم را می‌سوزاند.
و دوری من، که لحظه‌ای رهایم نمی‌کند.


سال قبل بود، همین روزها. 

که ابهام و ناباوری خار می شد و در چشمم فرو می رفت، اشک می شد و از چشمم فرو می چکید.

یک سال گذشته.

من دوباره همانم. مبهوت و ناباور، اما بدون اشک، بدون خاری در چشم.

تو دوباره همانی. آنگاه با درد بودن، این بار با درد دوری.

"جغرافیای ما کجاست؟"


شایا.قاف ۹۷-۸-۱۶ ۰ ۱ ۳۴

شایا.قاف ۹۷-۸-۱۶ ۰ ۱ ۳۴


دبیر ادبیات درباره ى نظم و شعر و تفاوتشون صحبت می کرد که میون ِ توضیحاتش جمله ای گفت به این عنوان که مقفّىٰ یعنی دارای قافیه؛ که لوب " تولید محتوای کمیک استریپ از بدیهی ترین و بی مززه ترین مسائل روزمره" و اون یکی لوب "ریشه یابی ناخودآگاهانه ی انواع افعال ثلاثی و رباعی و مزید و یزید و وزید" ِ مغزم به طور همزمان فعال شدن که در نتیجه نوروگیلیاهاشون به آکسونای همدیگه اتصالی کرد و ماحصل اینکه اگه مقفّی یعنی دارای قافیه پس احتمالاً مصفّی هم یعنی دارای صافیه. پس شعر مقفّی یعنی شعر قافیه دار و علی مصفّی یعنی علی صافیه دار.

بعد از اینکه وسط کلاس بارها از بی مزگی خودم در خودم لولیدم و جان دادم و با تشر معلم مواجه شدم که "انتهای کلاس" (بله من دقیقا در انتهایی ترین گوشه ی کلاس جای دارم؛ خصوصا زنگ ادبیات، انقدر که می تونم توی لیست حضور غیاب کلاس بغلی هم حضور داشته باشم)؛ شباهنگام که داشتم داستان بی مززگی خودم رو برای خودم بازنویسی می کردم، ترجیح دادم حالا که انقدر بی مزه ام حداقل دماغْ سوخته هم باشم؛ فلذا جستجو کردم "صافیه" که از بی معنایی واژه ی ابداعیم حصول ِ اطمینان کنم و از دماغ سوختگی ِ خودم در خودم بلولم و بله؛ #برگهایم_کو ؛ صافیه واقعا معنی داشت !! :))))

شعر مقفی= شعر دارای قافیه و وزن

علی مصفی= علی دارای صافیه و خلوص ( علی خالص )

( این پُستمو لیلا فقط بخونه ، ببخش اگه بی مزه م و دیوونه :))) )


 فکر کردین بعد از اینهمه مدت حرف مهمی برای گفتن دارم؟ دست پر اومدم؟

#هارهورهیر :))))


شایا.قاف ۹۷-۸-۱۳ ۲ ۰ ۵۲

شایا.قاف ۹۷-۸-۱۳ ۲ ۰ ۵۲


نه دلشکسته ام نه غمگین نه عصبی نه مغموم.

من فقط خسته ام.

از آدمها خسته ام.

از آدمهایی که نمی توانند دیگری را، بی نیش و کنایه، فارغ از تمایز عقایدشان قبول داشته باشند خسته ام.

از یا رومی روم یا زنگی زنگ هایی که از قضا هم رومی و هم زنگی هاشان آزارم می دهند خسته ام.

از میانه روی از بلاتکلیفی خسته ام.

فکر می کنم شاید کار درست را همان ها می کنند. همان ها که حداقل اش تکلیفشان را می دانند.

اما من از اشتباه کردن، از اشتباه بودن، خسته ام.

من فقط می خواهم بخوابم. آن قدر طولانی که بیدار شدن را میانه ی رویاها فراموش کنم..

فقط می خواهم بخوابم.

 

 

این اولین پُستیه که کامنتاشو می بندم.


شایا.قاف ۹۷-۶-۲۱ ۱ ۷۶

شایا.قاف ۹۷-۶-۲۱ ۱ ۷۶


دنیا شبیه ِ شب‌هایی شده که چراغ‌های خانه را خاموش می‌کنی و بعد، راه ِ رسیدن به تخت‌خوابت را کورمال کورمال، افتان و خیزان طی می‌کنی. به هرچه دست‌ات می‌رسد چنگ می‌زنی، آهسته و با تردید قدم بر می‌داری مبادا گرفتار ِ مغلطه ی ششمین حس‌ات شوی که شاید این بار، از مسیر ِ انحرافی راه می‌برد ات.
شاید سرنوشت‌ات را باید جای دیگری پیدا کنی. اسیر ِ دست ِ روزگار. دنیا، دنیای تردیدهاست رفیق! دنیای بی دست و پا طی کردن، بی پا و سر رقصیدن. تو اما به تاریکی خو بگیر و به تاریکی اعتماد نکن. چندی از چُرت پاسبانی ِ مهتاب که بگذرد، از چشمانت نور می‌بارد به اتاق‌، از اتاق نور می‌بارد به چشمانت. دستان خسته ی شب هم تاریک ِ روشنش را با تو قسمت می‌کند.


شایا.قاف ۹۷-۶-۱۹ ۱ ۱ ۷۷

شایا.قاف ۹۷-۶-۱۹ ۱ ۱ ۷۷


وقتی نمی میرم

هم دردسرساز ام

هم دست و پا گیر ام

اما، به هر تقدیر

باید تحمل کرد

سربار بودن را.

 

[ پ.ن: آهنگش رو فعلاً نمی ذارم. همراه ِ خاک ارّه - محسن چاوشی. ]

 

گفتی و عَسَی اَن تُحِبّوا شَیئاً و هُوَ شَرٌّ لَکُم و فهمیدم آرزوهایم چه قدر شرارت بار اند که برایم نمی خواهی شان یا که من چه قدر شرورم که آرزوهای بی پناهم را از دسترسم مصون داشته ای همیشه. گفتی لَقَد خَلَقنا الانسانَ فی کَبَد که تازه فهمیدم سیب ها چه قدر به دهانم طعم زهر می دهند. گفتی و دردهایم را بغل کردم. گفتی و مطمئن شدم از میان ِ تمام چیزهایی که به دست نیاورده ام، حداقل، سهم ام از "درد" را از همان ابتدا کنار گذاشته ای برایم مبادا از این یکی هم بی نصیب بمانم. گفتی و یادم آمد از اینهمه، جز درد مگر می مانَد جز واژه ی "برگرد!" مگر می مانَد..

گفتم "این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند" و یادم نمانده چه گفتی.

کاش که " (ما) هُوَ شرٌّ لَنا " .. کاش.


شایا.قاف ۹۷-۶-۱۳ ۲ ۱ ۱۰۱

شایا.قاف ۹۷-۶-۱۳ ۲ ۱ ۱۰۱


بهش می‌گم چرا همه‌چیز انقدر عجیب بود؟
می‌گه عجیب بودنش بخاطر این بود که توی اتاق ضروریات بودیم. یادته هرکی هرچی لازم داشت توی اتاق واقعی می‌شد؟! من لازم داشتم که تو بخندی.
 
و من نیاز داشتم که "آدمام" رو ببینم. دیدم. 

حواسم بهش بود تمام مدت. دلم رفته بود حتی برای استرس شیرینش. برای محبتش. عشقی که از عمق وجودش بی‌توقع نثار آدما می‌کنه. شرمنده بودم و الکن در برابرش. و در مواجهه با اینهمه لطفی که نمی‌دونستم چه‌طور باید جبرانش کرد.

تموم آدمای اون جمع زحمت کشیدن واسه‌م. حضورشون یه دنیا واسه‌م ارزشمند بود. یه دنیا شوکه‌م کرد. یه دنیا سپاسگزاری رو ریخت توی وجودم. تک‌تک سلولام فریاد تشکر سر می‌دادن با اینکه خودم آروم و شاید کم‌عکس‌العمل نشسته بودم. حضور همه‌شون، یک‌جا، اتفاقی بود که فراموش‌اش نمی‌کنم.
و تو، عطیه، رفیقِ بی‌تکراری هستی برای من. نگاه و اضطرابت، لحنت، سکوتت، هنوز توی ذهنمه. توجهت رو یادمه. جنس محبتی که مانوس تمام کلماتت بود رو یادمه، کلافگیم از ناتوانی در ابراز حسی که توی وجودم کاشتی هنوز هم همراهمه. رفیق کمیاب من. ممنونتم. ممنونتم که انقدر حواست هست.
( یه جمله ای هست که، واضح نمی‌شه که بگم ولی تو می‌فهمی: دقیقا شبیه‌ترین به نقشت بودی.)
 
+ فاطمه، ممنون تو هم هستم. بابت تمام فهمیدنات. همه ی حرفایی که می‌دونی.

شایا.قاف ۹۷-۵-۰۹ ۲ ۱ ۱۰۳

شایا.قاف ۹۷-۵-۰۹ ۲ ۱ ۱۰۳


میگم : حرف نمی زنی؛ اما تا ته وجود آدمو می سوزونی با این لبخندات.

میگه : خنده ی بدی نیست. فقط .. خسته ست یه کم. باید بخوابه. یه مدت ِ طولانی.

میگم : نه. باید بیدار شه.

از این کابوس ِ طولانی.

 


شایا.قاف ۹۷-۵-۰۳ ۰ ۴ ۱۰۵

شایا.قاف ۹۷-۵-۰۳ ۰ ۴ ۱۰۵


این ها را، می نویسم که یادم بماند، بعدها، حال ِ این آخرین روزهای چهارده سالگی ِ دختری را که از تمام ِ جهان، از وسعت بی انتهای کهکشانش، در پس ِ تمام آرزوهای کوچک و بزرگی که هر روز پیش چشمانش کم رنگ تر می شدند، گیج تر می شدند، دورتر می شدند، دورتر می شدند..، در پس ِ تمام حرف ها، اشکها، فریادها و کلافگی هایش، فقط حقیقت را می خواست از این دنیای وامانده. که یادش نبود دست ِ خودش را کجا رها کرده که حالا هر چه قدر نام ِ خود را در خیابان ها و پیاده رو ها صدا می زند جوابی نمی شنود.. یادش نبود خودش را کجا گم کرده که حالا هیچ کجا پیداش نمی کرد. می ترسید، می ترسید که همین پاره های باقی مانده از تصورات و تفکرات ِ ملولش را لا به لای ازدحام ِ آدمهای شهر برای همیشه گم کند. می ترسید زندگی کردن را از یاد ببرد، به زنده بودن اکتفا کند و در نهایت ِ زنده بودن هم، بدون ِ گمشده اش برود، بدون ِ گمشده اش بمیرد. تمام کوچه ها برایش بن بست بود تمام واژه ها برایش تردید بود.. تمام زندگی برایش کابوس بود به چشمش هر قدم فقط سقوط بود.. خسته بود از تکرار مدام ِ بیدارخوابی های زجرآور. خسته بود از آشفتگی از سرگیجه از باورهایی که به تردید بدل می شدند. از سوالهایی که هیچکس برایشان جوابی نداشت. از آدمهایی که حتی ذره ای برای فهمیدن اش تلاش نمی کردند. مرز بین گمان و یقین، بین خواب و بیداری، بین سفید و سیاه را گم کرده بود. خسته بود از گم شدن. از گم کردن. از سرگیجه های مکرر. از تردید. از تردید.
می نویسم که یادم بماند، دختری که واپسین روزهای چهارده سالگی اش را پشت سر می گذاشت، فقط حقیقت را می خواست از این دنیای وامانده. فقط می خواست ثابت کند انسان بوده. می خواست نزد خود اش سرافکنده نباشد.
می خواهم یادم بماند به خودم قول دادم به فرزندم بیاموزم آدمها را، فرای مرزهای پیش پا افتاده ی تنگ نظرانه دوست بدارد.  یاد بگیرد جهانش را زیباتر ببیند از آنچه خستگی ِ روزمرگیهای دنیای ماشینی به او تحمیل می کند. نه فقط بخاطر اینکه دیدگاهش دیگری را نیازارد، می خواهم بداند نادیده گرفتن پلشتی ها و زیبایی ها را دقیق تر دیدن، زیبایی را در روح ِ خودش متجلی می کند. روحش آرام می گیرد، سیراب می شود. می خواهم بداند روزهای خیلی سختی در پیش دارد، روزهایی که اشک می ریزد، می شکند، از نفس می افتد. می خواهم بداند حق دارد خسته شود ، حق دارد بغض کند، حق دارد کم بیاورد. ولی باید بلند شدن را یاد بگیرد. از نو ساختن را یاد بگیرد.

می خواهم بداند نباید به هیچ تردیدی اجازه ی زیر سوال بردن باورهایش را بدهد. نه با انکار کردن، نه با سرکوب، نه با فرار از حقیقت؛ بالاخره یک روز ، تردیدی که لباس حقیقت به تن دارد یا حتی حقیقت ِ محض، میان هزارتوی بزرگترین دغدغه هایش، مهم ترین تصمیماتش، گیرش می اندازند. باید یاد بگیرد برای تردیدهایش به دنبال جواب باشد، جوابی که حداقل، آرامش روحی اش را تضمین کند، و در برابر منطق ِ محکم و سمج اش، اگر به مادرش رفته باشد، درهم نشکند. یاد بگیرد هر چه قدر آدمها، حتی مهمترین آدمهای زندگی اش، در سددِ سرکوب کردن ِ منطق اش بودند، کم نیاورد. آدم بزرگها گاهی وقتها حرفهای کودکانه ای می زنند که برای او غیرمنتظره و شوکه کننده خواهند بود. خیلیها سعی می کنند با ندانم کاری و نادیده گرفتن مهمترین سوالهایش، از زیر بار سوالهای او شانه خالی کنند، قسر در بروند، فقط چون جوابی ندارند. باید بداند آدم بزرگها، برخلاف او، می ترسند از کم آوردن، از اقرار به شکست، از شکست. اما او باید بداند هرچقدر هم که شکست بخورد، هرچقدر هم که کم بیاورد، هرچقدر هم که نداند، هیچ عیبی ندارد، اما اگر در برابر شکستهایش، در برابر سوالهای بی جوابش به زانو در بیاید، چرا. باید روح تشنه اش را سیراب کند، باید برای تمام باورهایش استدلالی بیاورد که منطق اش را ارضا کند. باید پاسخ اش را بیابد، هرچقدر هم که سخت باشد، هرچقدر هم که گیج شود، هرچقدر هم که کم بیاورد. می خواهم بداند و دانستن ِ این، هر وقت هر کجا، حتی اگر سخت ترین ها را هم کم آورد، گره ی امیدش باشد، که خدای او، آدمهایی را که به دنیال ِ حقیقت اند، دوست دارد.
من اگر روزهای پانزده سالگی ام را ترسیدم، کم آوردم، پا پس کشیدم، رنجیدم از حرف ِ آدمها، ترسیدم از منطقی که لاینفک ِ شخصیت ِ من بود و ترسیدم از سوال هایی که حق داشتم جوابشان را بدانم، ترسیدم از اظهار ِ فکرم، قضاوتم، خسته شدم، بُریدم از فروخوردن ِ حرفها و سوالاتی که انگار کسی مایل به تحملشان هم نبود، چه رسد به اینکه جوابی برایشان مهیا کند؛ من اگر خسته بودم از تکاپوی بیرون کشیدن ِ خودم از منجلابی که برای دیگران رنگ عادت گرفته بود، من اگر خسته بودم از روزمرگی، از تکرار طوطی وار ولی شنونده ی حرفهای نو را، پذیرنده ی فکر های نو را نیافتم، من اگر نداشتم کسی را که از منطقم نرنجد و پس اش نزند، کمی مرا گوش کند کمی مرا تحمل کند.. من اگر پرهیاهو ترین روزهای زندگی ام را تنها سپری کردم، اگر مجبور بودم بار مهم ترین دغدغه های نوجوانی و چه بسا زندگانی ام را به تنهایی به دوش بکشم، می خواهم روزهای مادرانگی ام، یادم بماند با خودم عهد بسته بودم که به فرزندم بیاموزم نشود روزهای پانزده سالگی اش را پا پس بکشد، خسته شود، کوتاه بیاید. نشود فکرهایش را تلنبار کند توی تنش. نشود ناگفته ها توی قلبش ریشه کنند، بپوسند، بگندند. نشود بترسد از بی حوصلگی ِ آدم بزرگها. اگر روزی از دغدغه هایش، با من حتی گفت، و کلافگی ِ روزمرگی را از چشمانم خواند، بی حوصلگی را، غضب را از لحن کلامم شنید، نشود نا امید شود، نشود کم بیاورد.

می خواهم بداند روزهای خستگی، روزهای دلتنگی، روزهای تنهایی را، باید که تاب بیاورد، باید که بهترین ِ خودش باشد. زمین می خورد اما باید که دوباره روی پاهای خودش بایستد. گم می شود اما باید که حقیقت ِ خودش را پیدا کند. باید به خودش ایمان داشته باشد، حقیقت ِ خودش را به خوشایند ِ دیگران نفروشد. می خواهم بداند زیبایی هیچ معیاری ندارد، دوست داشتن هیچ قانون و دلیلی نمی پذیرد، می خواهم بداند زیبایی چیزی ست که از روح او بیرون می تراود و به پدیده های اطرافش رسوخ می کند، بداند که نباید در قالب ِ کوته نظرانه ی معیارهایی که رنگ روزمرگی دارند، آدمهایی که رنگ روزمرگی دارند بگنجد. باید زیبایی را برای خودش بخواهد، برای تمام آدمها بخواهد. 

می خواهم بداند باید قوی باشد . نشود بترسد از ذات خودش، نشود رنگ رکود بگیرد. نشود خودش را گم کند توی هیاهوی بی حوصلگی ها.


شایا.قاف ۹۷-۴-۳۱ ۳ ۲ ۱۲۷

شایا.قاف ۹۷-۴-۳۱ ۳ ۲ ۱۲۷


۱ ۲ ۳ ... ۵ ۶ ۷