تایتل قالب body { -webkit-touch-callout: none; -webkit-user-select: none; -khtml-user-select: none; -moz-user-select: none; -ms-user-select: none; user-select: none; } طراحی سایت سئو قالب بیان
زیرا که آفتاب، تنهاترین حقیقت ِ شان بود ..



-خوش آمدید خانم. بفرمایید بنشینید.
+متشکرم.. من آن میز کنار پنجره را ترجیح می‌دهم.
-مانعی نیست.. منتظر کسی هستید؟
+نه. ممنونم.

کیفم را روی صندلی کناری می‌گذارم. نگاهم از زیپ نیمه بازش عبور می‌کند و می‌افتد روی بلیت پرواز شماره 1209 ساعت 19:30. به ساعتم نگاه می‌کنم؛ 16:22 است. همه چیز بر وفق مراد است. به اندازه ی خوردن یک تکه کیک دارچین با چای گرم در کافه ی محبوبم، رو به چشم انداز مورد علاقه‌ام از خیابان شانزدهم فرصت دارم. چشمانم را می‌بندم و همه‌چیز را از ابتدا مرور می‌کنم؛ برای هزارمین بار. چمدانم را روی ریل می‌گذارم، از گیت بازرسی عبور می‌کنم، به مانیتور برنامه پروازها نگاه می‌کنم و می‌بینم که پروازم درحال صدور بلیت است. به آدمهایی نگاه می‌کنم که یکدیگر را در آغوش می‌گیرند؛ عده ای برای خوشامدگویی و عده ای برای خداحافظی، عده ای با چشمان اشکبار و عده ای با لبخندهای پهن و درخشان. راهم را به سمت سالن انتظار دوم باز می‌کنم. پاسپورت و بلیتم را روی میز مسئول بازرسی می‌گذارم. نگاهی به تصویر پاسپورتم می‌اندازد و نگاهی به صورت من. بله آقا، خودم هستم. چه کس دیگری می‌توانستم باشم؟ متاسفانه من همیشه خودم هستم. این بزرگترین رنج من است.
پا به سالن انتظار می‌گذارم. اینجا حس سردرگمی بر لحظه‌های احساسی غلبه دارد. چمدانم را پشت سرم می‌کشم و به طرف یکی از صندلی‌های...
-سلام. عذر می‌خواهم، اینجا جای کسی‌ست؟
+خیر، بفرمایید بنشینید.
کیفم را از روی صندلی برمی‌دارم تا بنشیند. سعی می‌کنم تصویر تکه پاره شده ی رویاهایم را در ذهنم بازسازی کنم و به ادامه‌ی قصه‌ی تکراری‌ام بپردازم. صدایش دوباره افکارم را به‌هم می‌ریزد.
-منتظر کسی هستید؟ به‌تان می‌خورد منتظر باشید.
+برای شما اهمیتی دارد؟
-اهمیتی که ندارد. یعنی اهمیت دارد، جسارت نکردم. ولی برای من نه. یعنی من که شما را نمی‌شناسم. خواستم سر صحبت را باز کنم. می‌بخشید.
خودش را جمع و جور می‌کند. کمی خجالت کشیده. فنجان چای را برمی‌دارم و یک قلپ می‌نوشم. سنگینی نگاهش را روی صورتم حس می‌کنم. رو به او می‌کنم و می‌پرسم: مشکلی پیش آمده؟
-راستش من هم می‌خواستم همین را از شما بپرسم. مشکلی پیش آمده؟
+معنای سوال‌های شما را نمی‌فهمم. چرا باید مشکلاتم را به یک غریبه توضیح بدهم؟
-منظور بدی نداشتم. فقط می‌خواستم کمک کنم. آخر می‌دانید، یک وقت‌هایی آدم احتیاج دارد یک حرف‌هایی را از زبان دیگری بشنود. خواستم برای شما همان دیگری باشم، چیزی را بگویم که احتیاج به شنیدنش دارید.
احساس ترس، شگفتی، و تردید همزمان در وجود شعله‌ور می‌شود. این غریبه کیست و از من چه می‌داند؟
+شما از اوضاع من چه می‌دانید؟
-از چهره‌تان می‌خوانم که یک قصه را آنجا که نباید رها کرده‌اید؛ نیمه‌کاره.
قطره‌ای از عرق را بر پیشانی ام حس می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم که احتمالا آن‌قدر در رویاهایم غرق شده ام که آنها کنترلم را به دست گرفته اند و این هم چشمه ای از رویاهای خودمختارم است که برای خودشان بافته می‌شوند. اگر اینطور باشد، تصمیم می‌گیرم که به این غریبِ مطلع، اعتماد کنم.
+بله، رها کرده‌ام. اما چاره دیگری نداشتم.
-یعنی چه که چاره‌ای نداشتید؟ مگر می‌شود؟
+مگر شما می‌دانید من از چه شرایطی حرف می‌زنم؟
-بله..نه.. یعنی تاحدودی. اما خب برای هر مشکلی چاره‌ای هست، مگر می‌شود نباشد؟
+شما زیادی شعار می‌دهید آقا. درست مثل کتابهایی که در سر من چرخ می‌خورند، اما حوصله‌سربر تر هستید. البته که خیالی هستید، توقعی بیش از این از شما ندارم. اما امیدوار بودم خیال دلچسب‌تری باشید، آن‌هم وقتی تنها ده دقیقه ی دیگر فرصت دارم.
آثار نارضایتی را در چهره‌اش می‌بینم. تکانی به خودش می‌دهد، گلویش را صاف می‌کند و جواب می‌دهد.
-شما هم زیادی متوهم هستید، خانم. متوهم و شکست‌خورده. معلوم است وقت زیادی را آن‌جا (به محوطه ی سرم اشاره می‌کند) می‌گذرانید و رگه‌هایی هم از خودشیفتگی دارید که خیال می‌کنید هر رهگذری عضوی از شما و افکار شماست.
+من از آن آدم‌هایی نیستم که با واژه های توهین‌آمیزی مثل «شکست‌خورده» یا «مغرور» احساساتم را تحریک و جریحه‌دار کنید. علاوه بر تمام ویژگی‌هایی که نام بردید، از خودشناسی خوبی هم برخوردارم و به شما می‌گویم که رها کردم، چون نمی‌شد. می‌فهمید؟
-این به خودتان مربوط است. بالاخره در نهایت این شما هستید که باید پاسخگوی رنج‌ها و حسرت‌هایتان باشید. درست نمی‌گویم؟
+چرا. متاسفانه مهارت خارق‌العاده و حسرت‌برانگیزی در گفتن بدیهیات دارید.
سکوت می‌شود. هردو به روبرو نگاه می‌کنیم، به منظره‌ای از آدمهای درگذر. آدم‌هایی که می‌توانستیم به جای هرکدامشان باشیم، در حرکت به سوی مقصدی ناشناخته، اما نیستیم. حسرت‌ها، غریبگی‌ها، قصه‌های ناتمام. به آدمهایی فکر می‌کنم که با چمدان‌هایشان به سمت پرواز 1209 راهی می‌شوند. با چمدان‌هایی پر از آرزو و ماجرا.

-من برای پرحرفی کردن نیامده‌ام. فقط می‌خواستم چیزی بگویم که اندکی تسکینتان دهد. چیزی که بخواهید بشنوید. حالا اگر نمی‌دانید چه می‌خواهید بشنوید، خودم یک چیز می‌گویم: از آن هزاران رویا که در سرتان هست، به یکی بچسبید. یکی را با تمام وجود بسازید. آن وقت هرکجای دنیا که باشد خودش را به شما می‌رساند. شاید چهره‌اش در طول مسیر تغییر کند، شاید حتی جایی یکدیگر را ملاقات کنید که هیچ‌کدامتان فکرش را هم نمی‌کرده. دنیا هیچوقت آن‌طور که شما می‌خواهید زیبا نمی‌شود، اما شما بالاخره یک جایی از همین دنیای ناکامل آرام می‌گیرید. می‌بخشید که از حرف زدن تنها همین شعارها را بلدم. حالا هم بیش از این وقت‌تان را نمی‌گیرم. می‌روم میز کناری.
+نه. شما بلند نشوید، من می‌خواهم بروم. باید بروم. و البته، ممنونم، برای تمام حرفهای خوب. خداحافظ.
کیفم را بلند می‌کنم و از کافه خارج می‌شوم. اتوبوسی را سوار می‌شوم که به سمت خانه می‌رود. آدمهای پرواز 1209 را به حال خودشان می‌گذارم و منتظر می‌مانم که تا 48 ساعت آینده، با پول پرواز که از طرف شرکت هواپیمایی به حسابم برمی‌گردد، رویای دیگری بسازم.
 این، کاری است که هر ماه می‌کنم.


ش. قاف ۰۰-۳-۲۱ ۴ ۴ ۱۰۳

ش. قاف ۰۰-۳-۲۱ ۴ ۴ ۱۰۳


از دست دادن، همیشه سخت‌تر از نداشتنه. وقتی که با حسِ «داشتن» آشنا باشی، از دست دادن آشنایی‌ها سخت‌تره برات. چون هیچ‌وقت نمی‌تونی به‌طور کامل جدا بشی، قطع بشی. چون نمی‌تونی خاطره‌ی حس‌های قدیمی رو از وجودت پاک کنی. یه تیکه از گذشته برای همیشه توی وجود تو می‌مونه و یه تیکه از وجود تو، برای همیشه توی گذشته. بعد از اون یه صدا، یه جمله، یه حس، یه بارون کافیه برای پل زدنِ این دوتا به همدیگه از هر گوشه ای از زمان و مکان که جا مونده باشن. توی یک لحظه دوباره یکی می‌شن. و تو حس میکنی اون جریان بی‌جونیو که خلاف جهت خون توی رگهات حرکت می‌کنه. مورمور می‌شی. قلبت گزگز می‌کنه. بازدمت طولانی می‌شه، لبهات به هم فشرده می‌شن. بعضی از حس‌ها کلمه ندارن اما نزدیک ترین توصیف شاید این باشه که : دلت تنگ می‌شه. دلتنگی.
این داستان برای من تبدیل شده به یه تلاش نیمه‌جون برای برگشتن به حسایی که از دست دادم. کل سال قصه همینه؛ یه شبایی، یه روزایی بیشتر. با دستایی که دیگه رمقی برای این کار توشون نمونده این دوتا تیکه ی گمشده ی سرگردونو به هم نزدیک می‌کنم که پل بزنم بینشون، که دوباره حس کنم آسمون داره به ساز من می‌رقصه. گاهی می‌زنم اون پلو ولی باریک تر از اونه که بتونم ازش رد شم و برسم به اون سرِ سرنوشت، خیلی باریک‌تر.
و باز هم من می‌مونم، مثل همیشه. این‌بار حتی دورتر، حتی بی‌رمق تر. حتی بی‌حس تر. و حتی دلتنگ‌ تر.
می‌دونی آدمی که از دست میده، خیلی خالی‌تر از کسی می‌شه که نداشته. چون جای خالی داره تو قلبش. و جاهای خالی‌ای که توی قلب آدمن معمولا هیچوقت پر نمی‌شن. فقط یه رسوب دلتنگی می‌مونه تهشون.
حالا من موندم با صدای آشنایی که از امامزاده ی تجریش توی گوشمه و بارونی که معنای همه‌چیزو همونجوری عوض می‌کنه که خودش دوست داره و آسمونی که نزدیک‌تره اما هنوزم دستم بهش نمی‌رسه از اینجایی که بوی خاک میاد، و بوی خاکی که خوبه.
حالا من موندم با تمام خالی بودنم، با تمام پر بودنم، و با تنها سنگرم؛ تنها رسمی که برام مونده: نوشتن.
من موندم که نمی‌دونم کجای دنیای تو ایستادم و می‌ترسم که هیچ‌وقت نفهمم. من، که دیگه هیچ برآیندی بین احساس و افکارم نمی‌شه گرفت. من که خیلی دور از هرکسی وایسادم. خیلی دور. من که از خالی بودن مینویسم اما از اشکی که گوشه چشمم جمع می‌شه می‌تونم بفهمم دلم خیلی پره، از چیزایی که نمی‌دونم چی‌ان. شاید از درد غریبگی. غریبگی با خودم و دنیایی که نمی‌خواد بهم بشناسونه خودشو.
دنیا رو در همین حد بلدم که بدونم وقتی بارون میاد باید بشینم، گوش کنم، ببینم، بنویسم. به خودم. به تو که هنوز وقتی بارون میزنه توی قلبم حست می‌کنم. پر می‌شم از حضورت. و دلم می‌خواد دوباره باهات حرف بزنم، با همه ی اسم‌هات. 


ش. قاف ۰۰-۲-۱۲ ۱ ۲ ۹۰

ش. قاف ۰۰-۲-۱۲ ۱ ۲ ۹۰


١٣٩٩/١٢/١٧

٠١:۵٢

روزهای نیمه ی شانزده سالگی. دست روزگار من رو با شدت تمام پرتاب می‌کنه به قلب چیزهایی که همه عمر ازشون واهمه داشتم و دارم. من جلوش رو نمی‌گیرم چون نمی‌تونم. تا یک‌جایی نمی‌خوام، از یک‌جایی به بعد دیگه نمی‌تونم.

من با جریان سخت و ناهموار زندگی جلو میرم. لای سنگهای کف جویبار گیر می‌کنم، موهام سفید می‌شن، نفسم زیر بار ترس و اضطراب و بیچارگی می‌بُره. کارهایی که از روی اشتیاق و علاقه آغازشون کردم، رنگ بدبختی می‌گیرن. دلم میخواد همه چیزو رها کنم و فقط، فقط بخوابم. یا کتاب بخونم. یا فیلم ببینم. یا هیچکاری نکنم اما فقط از قید و بند هر تعهدی رها باشم. می‌دونم که نمی‌تونم. می‌دونم که دیره. می‌دونم که باید همزمان از تمام این جاده‌ها و تا ته تمام جاده‌ها برم. 

تعهد. ترس از تعهد. ترس از جدی شدن همه‌چیز، ترس از مسئولیت. به قلب تمام این ترسها پرتاب می‌شم و توشون دست و پا می‌زنم تا ببینم زنده بیرون میام یا نه.

این روزها رو بعدا چه‌شکلی به یاد میارم؟

 

I have enough

Of these fears of yours

We live like cowards

We live like cowards

 

Now fill me with light, fill me with your pain

It's only a shadow, only a shadow

 

The waves are coming


ش. قاف ۹۹-۱۲-۱۷ ۰ ۱ ۷۴

ش. قاف ۹۹-۱۲-۱۷ ۰ ۱ ۷۴


از توی کوچه می‌پیچیم توی ولیعصر. حفره‌های پر از تاریکیِ کوچه، کم کم با نور مغازه‌ها و چراغ‌های برق و صدای آدمها و حتی خودِ آدمها پر می‌شه. هیاهویی شبیهِ هیاهوی شبهای قبل از عید توی تجریش، اما نه دقیقا مثل تجریش.
پسر 14. 15 ساله‌ای با امپلی‌فایرش موسیقی قدیمی میذاره و با تنبکش، توی خارج از ریتم ترین حالت ممکن با موسیقی همراهی می‌کنه. تا مسافت زیادی، آهنگِ حرکتش با سرعت راه رفتن ما متوازنه و قدم به قدم‌مون میاد. صدای موسیقی‌ش خیلی زیاده، آرزو میکنم سرعتشو ببره بالاتر و از ما رد شه. سرعتشو می‌بره بالاتر و محوتر می‌شه صداش، حالا می‌تونم راحت‌تر نگاه‌های بدون فکوسم رو، به هیچ‌جا متمرکز نکنم و بذارم موسیقی‌هایی که از مغازه های مختلف پخش می‌شن توی گوشم مخلوط شن.
می‌رسیم به مغازه مورد علاقه مامانم. اسمش شادمانه. یه خرازی‌ قدیمی که به سر و شکلش می‌خوره که نه محتویاتش و نه بر و رو ش از دهه 60 به اینور تغییری نکرده باشن. دیگه حتی شبیه خرازی هم نیست، یه خنزر پنزر فروشی تمام عیاره. تل‌ و گیره ی سر، پاپیون و کراوات با طرحای بوهمین، دکمه‌های کوچیک به شکل حیوانات و چند جور چیز دیگه توش پیدا می‌شه. 
صاحبش یه خانم سالمند بامزه‌ست با موهای سفید کم پشت و یه ماسک و یه روسری که به زور روی صورت و سرش فیکس شدن، بلکه هم فیکس نشدن. هر بار که از اینجا رد می‌شیم مامانم چندتا دکمه میخره. اون خانم هم توی اون فضای کم‌نور و کنار هیتری که روش یه قوری فلزی گذاشته، دکمه هارو میریزه توی یه تیکه کاغذ و می‌ده بهمون. مامانم توی ویترین شیشه ای رو نگاه می‌کنه و قیمت یه گیره سرِ سنگی و رنگارنگو می‌گیره. ازم می‌پرسه می‌خوامش؟ اینجور چیزا معمولا برام استفاده‌ای ندارن اما می‌گم آره. 
موقع بیرون رفتن ازش می‌پرسه چند ساله اینجایین؟ جواب می‌ده ده پونزده سال، قبلشم بوده اما من نبودم. گاهی هستیم، گاهی نیستیم. 
میگه خدا حفظتون کنه و میایم بیرون. 


چند قدم جلوتر، دوباره با پسرک تنبک‌نواز هم‌مسیر می‌شیم. یه آهنگ قدیمی رو می‌زنه که من رو مستقیم پرت می‌کنه به 4 سالگیم. چند قدمی رو توی همون 4 سالگی طی می‌کنم. همزمان که کفش‌هام رو از خاطرات 4 سالگی بیرون می‌کشم و وارد مغازه می‌شم، یکدفعه نگاهِ محوم واضح می‌شه و یه خانم رو می‌بینم که از روبروی من میاد، درحالی که موقع راه رفتن یه قر ریزی هم با ریتمِ آهنگ می‌ده؛ حرکت کوچیک فی‌البداهه ای که احتمالا فقط من دیدم و خودش. صدا کم می‌شه و گرما رو حس می‌کنم. شاید چون وارد چاردیواری شدم، شاید هم چون خانمی که مطمئنم حتی چهره‌ش رو هم ندیدم اما انگاری می‌تونم به وضوح به‌خاطرش بیارم، فقط برای یک لحظه، وسط ولیعصرِ اسفندماه با خاطرات 4 سالگیم رقصید. شاید هم چون به یاد آوردم که زندگی رو ساده‌تر یاد گرفته بودم اما هرچی بیشتر گذشت، سخت‌ تر جلو بردمش. روز به روز سخت‌تر. 

سعی می‌کنم یادم بیاد یک سال پیش این موقع کجا بودم. یادم میاد اما مشخصا کیفیت خاطره‌ها کم شده. تنها چیزی که به وضوح یادمه اینه که من هرگز تماماً شاد، آسوده و رها نبودم. حرفِ دیروز و امروز نیست؛ نگاهِ من همیشه محو بوده، چشم‌اندازم همیشه خارج از فکوس، حتی همون 4 سالگی. این‌که هرگز کمالِ رهایی رو تجربه نکردم مایه‌ی افسوسم نیست، اما این‌که هر لحظه‌ای که گذشت، من از فکر و واژه و سوال اشباع تر شدم، چرا. این‌که خیابون‌ها و واژه‌ها و صداها وضوحِ نگاهم رو می‌گیرن چرا. این‌که توی متن زندگی گم می‌شم، این‌که وقتی می‌تونم برای یک لحظه و تنها یک لحظه، زنده بودن رو دوباره با تمام وجود لمس کنم، اولین جمله‌ای که بعدش به ذهنم متبادر می‌شه اینه که "چی شد واقعا؟" چرا.

از پله‌های فروشگاه میرم بالا. اینجا هوا گرمه و یه آهنگ پاپ در حال پخش شدنه که از قضا، این یکی هم برام آشناست. نگاهم هنوز و همیشه خارج از فکوسه و حالا به زنی فکر میکنم که برای یک لحظه می‌رقصید.

به آهنگ‌هایی فکر می‌کنم که لیاقت‌شون بیشتر از" فقط" گوش داده شدنه اما نمی‌دونم باهاشون چه کار باید بکنم.
من توی خیابون رقصیدن رو بلد نیستم. اما روی تردمیل افکارم می‌دوم و می‌دوم، و دیگه حتی زمینِ زیر پام رو حس هم نمی‌کنم که بخوام افتادن رو دوباره تجربه کنم.

نگاهم از فکوس خارج می‌شه، تنم بی‌مدار می‌گرده، و بادهای بی‌جهت من رو به هر طرف می‌برن.

 

به گشت‌های بی‌مدار تن

 

 


ش. قاف ۹۹-۱۲-۰۷ ۴ ۲ ۱۳۳

ش. قاف ۹۹-۱۲-۰۷ ۴ ۲ ۱۳۳


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ش. قاف ۹۹-۱۲-۰۴ ۷۱

ش. قاف ۹۹-۱۲-۰۴ ۷۱


l invisible ink - Mandy Moore l

سلام عزیزم. با احتساب این سه دقیقه، 316 روز از آخرین باری که نفس راحتی کشیده ام می‌گذرد. از آخرین تصویری که از دنیای عادی برایم باقی مانده و دیگر چه کسی تعیین خواهد کرد که کدامشان عادی بوده و کدام غیرعادی.

عزیزم، به توی دوم شخص ناشناس نامه می‌نویسم چون تنها راهی که برای راحت نوشتن بلدم همین است. چون من نویسنده ی خوبی نیستم. طی این 316 روز به این نتیجه رسیده ام که من نه تنها نویسنده، بلکه هیچ چیز خوب دیگری هم نیستم. دلم میخواست بمرانی بودم و پشت گوشی خیالی یا در یک نامه ی خیالی به تو میگفتم که « سلام عزیزم، من آدم خوبی نیستم. من کسی که تو فکر میکنی نیستم. قهرمان نیستم، فداکار نیستم، چاره ای نیست هیچکس نیستم. » اما من بمرانی هم نیستم. من واقعاً، واقعاً هیچکس نیستم. بار سنگین و زیادِ هیچکس نبودن را بیشتر از هر وقت دیگری روی دوشم احساس میکنم و کم رمق تر از آنم که برای ایستاده ماندن زور بزنم.

عزیزم، مدتهاست که زیاد حس می‌کنم، زیاد فکر می‌کنم و کم، عمل. تلی از حس‌ها، افکار و سوالات 316 روزه، بعلاوه ی 15 سال سردرگمی در وجودم سنگینی می‌کند. با آدمهای کمی ارتباط دارم، واقعا کم. با این بهانه که آدمهایم شبیه من نیستند، دور شدم اما همان موقعی که دوری ام طولانی شد فهمیدم این منم که شبیه آدمهایم نیستم. این منم که شبیه هیچکس نیستم و جمله‌ام آن طوری نیست که آدمها معمولا  از روی لطف و تعارف بهت می‌گویند.

عزیزم، مدام تلاش میکنم که از آدمها مخفی کنم اما گمانم بالاخره میفهمند که من رفیق خوبی نمیشوم، مادر خوبی نمیشوم، فرزند، همکار، مدیر، محصل، دانشمند یا بی‌عار خوبی نمیشوم. چطور ممکن است چیز خوبی دربیاید از کسی که الان هیچ چیز ندارد؟

عزیزم، دیگر مطمئن نیستم چیزی که در وجودم باقی مانده به قدر داشتن هیچ گونه رویا و هدفی کافی باشد. هیچ تصویری از گذشته و آینده ی محتملم ندارم، به جز تصاویر پراکنده ای که از فیلم‌ها و عکس‌ها و تکه پاره های آرزوهای دیگران جمع کرده ام یک گوشه از سرم. تصاویری از جهانی که موازی من در حرکت است اما بر من منطبق نیست؛ که چه فایده واقعا.

عزیزم، گفته بودم هیچ چیز در وجودم باقی نمانده اما به طرز غریبی می‌دانم که اگر درپوشِ این چاله عمیق را بردارم، سیلی از حروف بی‌معنا، قطاروار سرازیر می‌شوند به هر طرف و تمام هیکلم را برمی‌دارند. می‌دانم اگر کسی آن کلمه ای را که مدت‌ها در دهان مغزم خیس خورده و نمی‌دانم چیست، از زبانم بکشد، دیگر خاموش نخواهم شد. اما کسی نمی‌رسد. این کلمه ی کذایی تا ابد در من چروک خواهد شد و این توده ی بزرگی که درونم رشد می‌کند، در برم خواهد گرفت. من دفن خواهم شد، عزیز من. فوراً و حتماً.

عزیزم، درست در قعر این پوسته ی چموش و سمجی که دائماً اصرار بر تنها ماندن دارد و دست تقدیر هم اصولاً برای تحقق خواسته‌اش کم نمی‌گذارد، طفل بیچاره ای است که تنها نخی که به آینده متصلش می‌کند، خیالِ از راه رسیدن دستی از غیب است که نجاتش خواهد داد، که گرمای دستش را در بزنگاه محو شدن، به او باز خواهد گرداند. طفل بیچاره ای در من است که محتاج است. بسیار محتاج به کسی که نیست. به عزیزی که تو باشی، که نیستی.

عزیزم، طفل بیچاره ی من، سختی روزگار که امانش را می‌برید، چند دقیقه ای تکیه می‌داد به تپه‌های محکم قلبم که ضربانش به حالت عادی بازگردد و گرما به دستانش. حالا طفل کوچکم هیچ تکیه گاهی ندارد. من در دویست و نمی‌دانم چندمین روز از اسارتم، آرام آرام روانه ی این چاه نمور و سردی شدم که حالا ته‌اش نشسته‌ام. هیچ چیز محکمی در تمام تنم ندارم. من جلوی سقوطم را نگرفتم عزیز من، زورش را نداشتم. تو هم نگرفتی. خدا هم نگرفت. غریبه، آشنا، هیچکس نگرفت. هیچکس نمی‌گیرد. هیچ وقت نمی‌گیرد.

عزیزم، من چنگ زدم. من چنگ زدم که نیفتم اما اثر نکرد. همیشه اثر می‌کرد اما این بار نکرد. چنگ زدم که چیزهای بیشتری از دست ندهم، اما دادم. من باز هم از دست دادم عزیزم. حالا یک کلکسیون خالی دارم. یک کلکسیون خالی، از تمام چیزهایی که ندارم.

عزیزم، از خواندن متن‌های حتی یک ماه‌ِ قبلم هم غصه‌ام می‌گیرد، و حرص، و خنده، و چند جور حس آزاردهنده ی دیگر. تو به جای من بخوان. بخوان و تکه ی گمشده ام را پیدا کن. حضوری را که جنس‌اش برایم آشناست اما گمش کرده ام. نمی‌شناسمش دیگر. واژه هایم را بریز توی دهانم. این جای خالی دردآلود توی قلبم را پر کن. صدای من خوب نیست عزیزم، برایم آواز بخوان. قلم‌ام خوب نیست، به جای من بنویس. چشمانم از اشک خیسند، نگاه کن به جای من. به جای من فکر کن عزیزم، همان دستی از غیب باش که نجاتم می‌دهد. من خیلی خسته‌ام.


ش. قاف ۹۹-۱۰-۱۲ ۱ ۱ ۱۱۷

ش. قاف ۹۹-۱۰-۱۲ ۱ ۱ ۱۱۷


-It's been that way since you were babies. and when one of you falls down, the other is standing-


ش. قاف ۹۹-۹-۱۱ ۳ ۲ ۱۰۷

ش. قاف ۹۹-۹-۱۱ ۳ ۲ ۱۰۷


خدایا

ممنون برای باران که دادی تا ما تنها نباشیم، یا که با خیال راحت‌تری تنها باشیم.


ش. قاف ۹۹-۸-۲۰ ۲ ۳ ۱۳۷

ش. قاف ۹۹-۸-۲۰ ۲ ۳ ۱۳۷


فکر میکنی بزرگ شده ای. فکر میکنی این بار که رویارو شوی دیگر دستهایت نمیلرزند. فکر میکنی آن وقت‌ها بچه بوده ای که لرزیده ای، اشک ریخته ای، خودت را تباه کرده ای. اما تو بزرگ نمیشوی. تو جایی تهِ دره عمیقی که میان بزرگسالی و کودکی است، جا خوش کرده ای. همانجا به دنیا آمده ای و همانجا پیر میشوی بی آنکه قد کشیده باشی. تو رفتن را پس میزنی و از ماندن گریزانی. تو از بزرگ شدن، از پیر شدن میترسی و آن در عمق وجود توست. تو از پیر شدن میترسی و همین ترس است که تو را پیر میکند.
تو محدودی. توی حصار تنت، توی حصار سرت، بی وقفه بی خستگی میدوی. میدوی و به دیوار میخوری، به در میخوری، به هوا میخوری. می افتی و بلند می‌شوی و می افتی و بلند می‌شوی و می افتی و بلند نمی‌شوی. این بار دیگر بلند نمی‌شوی. می‌نشینی با دو پای کشیده به سوی چپ، زانوی چپ روی قوزک راست، گردنِ افتاده به سمت دیگر. نگاه خیره به زمین. میگذاری تا ریشه های خستگی ات در خاک زندان تنت عمیق شوند. خاک بسیار آرامش بخش است و بسیار نفوذ ناپذیر. نفوذ ناپذیر برای ریشه های تو. برای اشک های تو که بریزند روی ریشه های تو. برای درد های تو. اما تو از خاک هم نفوذ ناپذیر تری.
تو گذر میکنی. فکر میکنی که گذر کرده ای اما نه. تو هرگز از هیچ لحظه ای گذر نکرده ای. هیچ واقعه ای از جدار حضور تو عبور نمیکند. تو واقعه ها را در خودت انبار میکنی. تو در خودت انبار میشوی. تو در خودت سکوت میکنی. تو سکوت میشوی.
تو ترک میکنی؛ آدمها را، قصه‌ها را، دردهای کهنه را، پریشانی‌ها را، کلافگی ها را. فکر میکنی که ترک کرده ای اما نه. تو ترک نمیکنی. یعنی، جراتش را نداری. خداحافظی ها غالبا خیلی سخت تر از آنچه که به نظر می‌آیند هستند.
تو فرار میکنی، فکر میکنی که فرار کرده ای اما از کجا به کجا؟ از بدِ کدام حادثه به کدام حادثه پناه میبری؟ شعله ی کدام عذاب را با خاکسترِ دیگری خاموش میکنی؟ تو در حصار تنت اسیر شده ای. از خاکِ حصرِ خودت به کدام خاک بیگانه پناه میبری؟
تو پشت ویترین یک کافه ی آرامِ شلوغ نشسته ای. بیست و چند، سی و چند سال داری و فنجانی در دست، که محتویاتش مزه ی نسکافه ی شیرین میدهد و شکلات. نگاهت مبهوت است، کسی همراهت نیست جز کوله ای که به شیشه ی بخارگرفته تکیه اش داده ای. تو به انتظار ترک شدن می‌نشینی. سالهاست که این کار را میکنی. می‌نشینی، و ترک میشوی. خاطرات و آدمها، و خاطراتِ آدمها، دوربینِ کارگردان اند با فکوس روی تو، که از پشت شیشه به آرامی از تو ترک میشوند. تو، دوربینِ کارگردانی که از خودت ترک می‌شوی. دور، دور و دورتر میشوی. به نرمی گذر آب از لای ریگ های کف جویبار. تو نقش اول داستان خودت هستی که از قصه‌ات ترک می‌شوی. یک نقطه می شوی میان هزاران داستان در حال روایت و هزاران نقش اول، و حتی کوچتر از آن که نقطه باشی.*
تو، با اینهمه، الحق و الانصاف که زندگی آرامی داری. هرکسی این را کمابیش از چهره ات می‌خواند. اما هیچ‌کس، هیچ‌کس نمیداند که ریشه های تو کجاست؟
عیبی ندارد. خاک بسیار سست است و بسیار نفوذ ناپذیر. برای ریشه های تو و اشک های تو که بریزند روی ریشه های تو. خاک سست است اما تو محکم باش. دنیا همیشه زیادی بوده برایت، اما راه دیگری نداری. بمان، تهِ همین دره، و فراموش شو اگر خواستی.


ش. قاف ۹۹-۸-۱۰ ۱ ۲ ۱۳۳

ش. قاف ۹۹-۸-۱۰ ۱ ۲ ۱۳۳


خیلی وقته می‌خوام حرفی بزنم اما بلد نیستم. 

دیگه بلد نیستم بنویسم. دیگه بلد نیستم حس‌های کوچیک و بزرگ رو کلمه کنم.

درست وقتی که به این توانایی احتیاج داشتم شروع به از دست دادنش کردم

توی یه سکوت طولانی و عمیق فرو رفتم. 

سکوتی که حتی سنگین هم نیست. و این اذیتم می‌کنه. سکوتیه که توش هیچی نیست. هر چیزی که تا امروز توی زندگیم از دست نرفته باشه هم، پیشاپیش از دست رفته. هیچی وجود نداره. 

هیچی جز من. کسی که نمی‌دونه قراره چه اتفاقی بیفته.

چون وقتایی که فکر می‌کرد می‌دونه چه اتفاقی باید بیفته هم، اشتباه میکرد.

نمیدونست. 

و این سکوت درونی انقدر کش میاد که همه چیزو، حتی دنیای بیرونو توی خودش فرو ببره.

تمام دنیا توی یه سکوت کشدار گیر کرده. مثل آدامس ته کفش. 


ش. قاف ۹۹-۷-۰۴ ۰ ۲ ۱۰۷

ش. قاف ۹۹-۷-۰۴ ۰ ۲ ۱۰۷


۱ ۲ ۳ ... ۹ ۱۰ ۱۱

« _همسایه های کوچک! (با آنان چنین گفتم.)
گور ِ من کجا خواهد بود؟ »
« _در دنباله ی دامن ِ من. » چنین گفت خورشید.
« _در گلوگاه ِ من. » چنین گفت ماه.