تایتل قالب body { -webkit-touch-callout: none; -webkit-user-select: none; -khtml-user-select: none; -moz-user-select: none; -ms-user-select: none; user-select: none; } طراحی سایت سئو قالب بیان
زیرا که آفتاب، تنهاترین حقیقت ِ شان بود ..


۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

نه دلشکسته ام نه غمگین نه عصبی نه مغموم.

من فقط خسته ام.

از آدمها خسته ام.

از آدمهایی که نمی توانند دیگری را، بی نیش و کنایه، فارغ از تمایز عقایدشان قبول داشته باشند خسته ام.

از یا رومی روم یا زنگی زنگ هایی که از قضا هم رومی و هم زنگی هاشان آزارم می دهند خسته ام.

از میانه روی از بلاتکلیفی خسته ام.

فکر می کنم شاید کار درست را همان ها می کنند. همان ها که حداقل اش تکلیفشان را می دانند.

اما من از اشتباه کردن، از اشتباه بودن، خسته ام.

من فقط می خواهم بخوابم. آن قدر طولانی که بیدار شدن را میانه ی رویاها فراموش کنم..

فقط می خواهم بخوابم.

 

 

این اولین پُستیه که کامنتاشو می بندم.


شایا.قاف ۹۷-۶-۲۱ ۱ ۷۵

شایا.قاف ۹۷-۶-۲۱ ۱ ۷۵


دنیا شبیه ِ شب‌هایی شده که چراغ‌های خانه را خاموش می‌کنی و بعد، راه ِ رسیدن به تخت‌خوابت را کورمال کورمال، افتان و خیزان طی می‌کنی. به هرچه دست‌ات می‌رسد چنگ می‌زنی، آهسته و با تردید قدم بر می‌داری مبادا گرفتار ِ مغلطه ی ششمین حس‌ات شوی که شاید این بار، از مسیر ِ انحرافی راه می‌برد ات.
شاید سرنوشت‌ات را باید جای دیگری پیدا کنی. اسیر ِ دست ِ روزگار. دنیا، دنیای تردیدهاست رفیق! دنیای بی دست و پا طی کردن، بی پا و سر رقصیدن. تو اما به تاریکی خو بگیر و به تاریکی اعتماد نکن. چندی از چُرت پاسبانی ِ مهتاب که بگذرد، از چشمانت نور می‌بارد به اتاق‌، از اتاق نور می‌بارد به چشمانت. دستان خسته ی شب هم تاریک ِ روشنش را با تو قسمت می‌کند.


شایا.قاف ۹۷-۶-۱۹ ۱ ۱ ۷۶

شایا.قاف ۹۷-۶-۱۹ ۱ ۱ ۷۶


وقتی نمی میرم

هم دردسرساز ام

هم دست و پا گیر ام

اما، به هر تقدیر

باید تحمل کرد

سربار بودن را.

 

[ پ.ن: آهنگش رو فعلاً نمی ذارم. همراه ِ خاک ارّه - محسن چاوشی. ]

 

گفتی و عَسَی اَن تُحِبّوا شَیئاً و هُوَ شَرٌّ لَکُم و فهمیدم آرزوهایم چه قدر شرارت بار اند که برایم نمی خواهی شان یا که من چه قدر شرورم که آرزوهای بی پناهم را از دسترسم مصون داشته ای همیشه. گفتی لَقَد خَلَقنا الانسانَ فی کَبَد که تازه فهمیدم سیب ها چه قدر به دهانم طعم زهر می دهند. گفتی و دردهایم را بغل کردم. گفتی و مطمئن شدم از میان ِ تمام چیزهایی که به دست نیاورده ام، حداقل، سهم ام از "درد" را از همان ابتدا کنار گذاشته ای برایم مبادا از این یکی هم بی نصیب بمانم. گفتی و یادم آمد از اینهمه، جز درد مگر می مانَد جز واژه ی "برگرد!" مگر می مانَد..

گفتم "این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند" و یادم نمانده چه گفتی.

کاش که " (ما) هُوَ شرٌّ لَنا " .. کاش.


شایا.قاف ۹۷-۶-۱۳ ۲ ۱ ۱۰۱

شایا.قاف ۹۷-۶-۱۳ ۲ ۱ ۱۰۱