تایتل قالب body { -webkit-touch-callout: none; -webkit-user-select: none; -khtml-user-select: none; -moz-user-select: none; -ms-user-select: none; user-select: none; } طراحی سایت سئو قالب بیان
زیرا که آفتاب، تنهاترین حقیقت ِ شان بود ..


۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

حرفها و فکرهای بی شماری هستند، که مطمئنم اگر هر وقت و هر جای دیگری - و منظورم از جا، لزوما موقعیت مکانی و جغرافیایی نیست؛ و بیشتر از موقعیت روحی و زمانی و اتمسفر حال ِ حاضر ِ زندگی ام حرف می زنم. -  غیر از حالا و اینجا رخ داده بودند، خیلی، خیلی مفصل تر از اینها می نوشتمشان - حداقل برای خودم.

اما، بی رغبتی مطلقم به بازگویی ِ تمام آنچه رخ داده بود و نداده بود، تعجبم را برانگیخت - تعجبی توام با بی خیالی. و آسودگی ِ عجیبی که شاید کمتر پیش می آمد در وجودم احساس کنم.

مطمئنم اگر هر وقت و هرجای دیگری غیر از حالا و اینجا، چنین موقعیتی را تجربه کرده بودم، خیلی بیشتر از اینها به ش می پرداختم. اما خب، خاصیت ِ زندگی هم همین است دیگر. انحصار! انحصار ِ پدیده ها به لحظات. همین موقعیت، همین حال و همین عوارض جانبی اند که یک شرایط خاص و منحصر به فرد را رقم می زنند. خاصیت ِ این حرفها همین بود؛ که در همین شرایط رخ دهند.

می دانی، حتی همان موقعی که خیلی، خیلی از افکارم لبریز شده بودم، تنها یک جمله برای خودم نوشتم. و همان یک جمله را هم، چند دقیقه بعد که آشفتگی ِ آنی ام فروکش کرد، پاک کردم. و همه اینها از همان آسودگی ِ غریبی سرچشمه می گیرد که بعد از مدتها درگیر ِ این ماجراها و مشتقات شان بودن به آن دست یافته ام. و خیال ِ دستیابی به این آسودگی، ته ِ دلم را قرص می کند، اطمینانم می بخشد. اما وابستگی را، بیش از پیش در رفتار و ناخودآگاهم و تمایلاتم احساس می کنم، و همان قدر که آسودگی ام دلم را گرم می کند، فکر ِ وابستگی دلم را می لرزاند، می ترساندم.

حالا هم، ترجیحم همین است که بیش از این، چیزی ننویسم. این را یاد گرفته ام که بعضی چیزها را نباید نوشت، نباید گفت .. طراوت و خاص بودنشان، خاص ماندنشان، « خوب » ماندنشان، به همین ناگفته ماندن است. از چاردیواری ِ خیال که بیرون بریزند، رنگ و بوی شان می پرد.

سبکبالم - به سبکبالی ِ یک پروانه؛ و در عین حال، می ترسم. و همین حال ِ توامان ِ سیاه و سفید است که لبخند بر لبم می نشاند.

لبخند ِ عمیق.


​زمان می برد تا جای خود را، در قلب ِ کسی بیابی، اما می شود. مطمئنم که یک روز، بالآخره می شود.


شایا.قاف ۹۷-۳-۱۷ ۵ ۱ ۱۱۴

شایا.قاف ۹۷-۳-۱۷ ۵ ۱ ۱۱۴


با من بگو که چرا این‌قدر خسته‌ایم پگاه؟

خسته ی کدام بنی‌بشری، کدام نامعادله‌ای شدیم؟
روح ِ من خستگی ِ که را به دوش می‌کشد وقتی از وجود ِ خود هیچ دردی ندارد؟
بیا و فقط با من بگو که مسبب تمام ِ این خستگی‌ها، یک روز ِ نزدیک تقاص‌اش را پس می‌دهد !
بیا و بگو که روزی، کسی، تقاص ِ تمام ِ خستگی‌هایی که حق ِ من نبود و سهم ِ من شد را به جان می‌خرد.
بگو که بی‌گناه نمی‌سوزم ..
خستگی ِ تمام ِ آدم‌های دنیا را از شانه‌های بی‌رمق ِ من بردار ..
 همان‌جایی که تمام معادلات ِ کائنات به‌هم می‌ریزند، همان‌جایی که منطق ِ شکست‌ناپذیر ِ جهان، وارونه می‌شود، که چرخه ی حقیقت و طبیعت، از مسیر دایره‌وار ِ خود منحرف می‌شوند،
آن گره ِ کور ِ کور ِ کور را از قلب ِ من باز کن.
گره‌ی کائنات را از قلب ِ بی‌گناه ِ من باز کن.
قلب ِ بی‌گناه ِ من!
تو قربانی ِ خستگی‌های ناگزیر ِ منطقی‌ترین چرخه‌های معیوب ِ جهان شدی.
قربانی ِ خستگی‌های کسی که حواس‌اش نیست.
تمام غصه ی تو از همان‌جایی آغاز می‌شود که شانه‌های ریاضیات از هق‌هق ِ خفه و بی‌صدایی به لرزه می‌افتند.
همان‌جایی که نور، همپای پیرمرد ِ هشتاد ساله‌‌ی فرتوتی قدم می‌زند.
همان‌جایی که دیگر عکس العمل ها به پاسخ ِ هیچ عملی به پا نمی خیزند.
همان‌جایی که شیطان برای آدم و حوا پشت چشم نازک می‌کند و به حال خود رها شان می‌کند تا برای خود در بهشت جولان دهند.
همان‌جا که زمین از دور ِ خود چرخیدن سرگیجه می‌گیرد و یک گوشه کز می‌کند.
همان‌جا که سیاه‌چاله ها هرچه فرو داده اند بالا می‌آورند.
همان‌جا که خورشید قهر می‌کند و نمی‌تابد.
از نفس افتادگی های یک جهان اشک می‌شود و بر گونه های تو می‌غلتد.
خستگی‌های یک ابدیّت است که بر جان ِ تو سنگینی می‌کند عزیز ِ من.

 


شایا.قاف ۹۷-۳-۰۸ ۴ ۲ ۱۰۵

شایا.قاف ۹۷-۳-۰۸ ۴ ۲ ۱۰۵


شاید تمام ِ چیزی که از تو می‌دانستم ، دروغی بیش نبود. دروغی که آن‌قدر ماهرانه به خودم تحمیل کرده ام که حالا دیگر برای من دروغ نیست، یقین است. یقین ِ بی‌ثباتی که گاه گداری هم نقاب‌اش ناغافل کنار می‌رود تا تمام عقایدم را به تزلزلی شدید تر از همیشه و هرگز گرفتار کند. و فکر ِ سمج ِ لجوجی که دائم در جمجمه ام طنین انداز می شود: که تو که بودی؟ کجا بودی؟ چه‌طور آمدی؟ هنوز هستی اصلاً یا نه؟ یا میانه های ماجرا که حواس من، پرت ِ از جهان و جمع ِ اکتشاف ِ تو بود، رها کردی و رفتی؟ و آن‌قدر غرق ِ معنویت ِ حضور ِ تو بودم که نبودنت‌ات به چشم نیامد؟ حضوری که هرگز حتی حقیقتی نداشت؟

و من، تمام ِ روزهای سخت را، تمام روزهای نبودن و به گمان ِ من بودن‌ات را، به یاد کسی سپری کردم که خیلی، خیلی شبیه ِ تو بود. چشم در چشمانی به مهربانی ِ چشمان تو دوختم، غصه‌هایم را با قلب ِ پاک و بی‌کران ِ چون تو یی قسمت کردم، خیابان‌های دلتنگی و تنهایی‌ام را با کسی قدم زدم که صدای قدم‌های آمدن‌اش، رسیدن ِ تو را مژده می‌داد، آهنگ ِ لالایی‌های شبانه‌ام ، سوار ِ طنینی به دلنشینی و شیوایی ِ لحن ِ کلام ِ تو بود، قلب‌ام از ضربان ِ تو در سینه می‌تپید .. 
خاطرات‌ام را با کسی رقم زدم که گمان می‌کردم تو بودی، و چه گمان ِ واهی و ساده‌لوحانه ای بود ..
فکر می‌کردم تو را داشتم.
فکر می‌کردم تو را دوست می‌داشتم.
ولی حالا می‌دانم، کسی که دوست‌اش داشتم، تو نبودی.
تصوری بود که از تو داشتم.
و حتی همان کسی که تو نبودی را هم به راستی نداشتم. دستانش را، به راستی در دست نمی گرفتم. به راستی در چشمانش در چشمانش نمی نگریستم و در عمق وجودش به جستجوی عمیق ترین نداشته هایم نمی پرداختم.  حضور ِ غبارمانندی بود میان افکار ِ بی شمار ِ دیگرم که برای ناپدید شدن، برای رفتن، نبودن، وابسته ی کوچک ترین واکنشی بود.. حتی همان کسی که تو نبودی را هم به راستی نداشتم. نه تو را داشتم و نه چون تویی را. چشمانش، می دانم، گمان می کردم که مروّح بودند و چه خوش خیال بودم: گوی های بلورین ِ مینیاتوری. تصور ِ واهی و بنای یادبودی از کسی که هرگز نبود.
خاطراتی بودند - چه بسیار - که با تو رقم خوردند و چه بی‌خبر بودی از وجودشان.
چه بی‌خبر بودی از من، که با تو زیستم، با تو بنا کردم، و با تو مُردم.
چه‌قدر دروغین بودی.
چه‌قدر بودم و چه‌قدر نبودی.

به خودم قول دادم که تا وقتی دل ات تنگ نباشد، برای حرف زدن تلاشی نکنم. که این احتمالاً یعنی تا ابد. قول ِ من اما چه قدر دوام دارد؟! کمتر از یک روز. به دو روز که برسد، می شکنم. کم می آورم. می زنم زیر قولم. تا الآن، تقریبا یک روز می گذرد. فردا موعد شکستن است.

تو از اینها، چیزی می فهمی؟ سه روز هم خبری نباشد کک ات می گزد؟ چهار روز؟ یک ماه؟ می توانی پوزخند تلخی را که همین لحظه کنج لبانم جا گرفته تصور کنی؟


چند روزه بدجوری داره می چرخه تو سرم! نمی دونم چرا. شاید اینجا بذارمش یه ذره رها کنه مغزمو.

​ فکر کردی تمام ِ مشکلتو

توو یه آغوش ِ گرم حل کردی

نه عزیزم! کدوم آرامش؟!

من ِ دیوونه رو بغل کردی.

رستاک-منزوی


شایا.قاف ۹۷-۳-۰۵ ۷ ۰ ۹۶

شایا.قاف ۹۷-۳-۰۵ ۷ ۰ ۹۶


مثل همیشه، پُست های وبلاگمو زیر و رو می کردم. از بالا تا پایین می رفتم و دوباره بر می گشتم بالا. رفرش می کردم؛ ( انگار که کسی غیر از خودِ من ای که اینجا نشسته ام و دارم مثل دیوونه ها مرور خاطره می کنم هم هست که بتونه تغییری ایجاد کنه و من با رفرش کردن شاهدِ اون تغییر جدید باشم. ) با مرور هر پُست می گفتم دختر! دیدی دو ماه گذشت از اون گریه ها؟ دیدی الکی الکی نُه مااااه (!!) گذشت از اون تجربه ی نابِ عجیب؟ یادته خستگیا رو؟ صدا ها .. صدای حرفا .. قدم های اومدنا .. دور شدنا .. رقصیدنا ..

چشمم افتاد به ستون سمت راست. همون جایی که بازدید و نمایش و این قرتی بازیا رو می نویسه. دیدم روزشمارِ عمر وبلاگم از 340 رد کرده. گفتم ببین داره یک سالش می شه دختر! یک سالگی سال مهمیه. مثل پونزده سالگی، هجده سالگی، چهل سالگی، صد سالگی .. دست بنجبون پس! یه کاری کن!

چی کار کنیم حالا پگاه؟! تولد بگیریم واسه ش؟ پُست بذاریم و لینک عکس کیک با شمع " 1 " و متن لینکو بنویسیم " بفرمایید کیک " ؟ یا تولدت مبارک اندی آپلود کنیم؟

پگاه می گه چرت و پرت نگو. تولدت مبارک؟ آپلود؟ مسخره کردی منو؟

 عصبی نشو حالا. اون روحیه منطقیتو بیدار کن پگاه. نیاز دارمش.

پگاه می گه تغییر! مگه نمی گن تغییرِ هرباره، تولدی دوباره است و نمی دونم چیچی؟ بکوب از نو بسازش.

خوشم اومد دختر. هیچ جای این وبلاگ با حالِ یک سال پیشِ من سازگار نیست دیگه. بزن بریم بسازیمش. مگه نمی گن بهار فصل شروعی دوباره ست؟ طراوت و تازگی؟ بریم تازه شیم دیگه. آ ماشالا.

 

پگاه با یه نگاه تحسین آمیزی نشسته بود بغل دستم.کلی شعر خوندیم. اسم پیدا کردیم. عکس دیدیم. ببرها و بن بست های عاشق رو زیر و رو کردیم. 

راضی ایم از نتیجه ش.

خوش اومدی روژند! خوش اومدی رفیق! دیدی حالا کل وبلاگ مال تو شد؟

دمت گرم پگاه.

________________

روژند یعنی آفتاب.

ولی من هنوز از تلفظش مطمئن نیستم.

 


شایا.قاف ۹۷-۳-۰۱ ۶ ۱ ۹۶

شایا.قاف ۹۷-۳-۰۱ ۶ ۱ ۹۶