تایتل قالب body { -webkit-touch-callout: none; -webkit-user-select: none; -khtml-user-select: none; -moz-user-select: none; -ms-user-select: none; user-select: none; } طراحی سایت سئو قالب بیان
زیرا که آفتاب، تنهاترین حقیقت ِ شان بود ..


۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

صدا، اگر جادو نباشد، قطعا چیزی شبیه آن است. صدا می تواند به دوردست ترین نقاطِ روح آدمی رخنه کند؛ اجسام و افکار را درهم بشکند، خراب کند، و از نو بسازد. و امان از برخی صداها..

از صدای موج دریا و نم نم باران که بگذریم، بعضی آدمها عجیب با صدایشان جادو می کنند. هرچند صدایشان مانندِ گویندگان دلنشین نباشد، تا مغز استخوان نفوذ می کند، جانِ انسان را به دردِ عمیقی توام با شیفتگی و سرمستی دچار می کند. در اوج دلتنگی یا خوشحالیِ مفرط، پژواک صدای شان در گوش زنگ می زند، در مغز می پیچد. شاید این خاطره ی صدایشان باشد، نه خود صدا. آن مهربانیِ خالص، آن حسّ خوبِ نهفته در کلمات شان باشد که در یاد ماندگار می شود و با هر تلنگرِ کوچک، در هر ضربان به تمام بدن پمپاژ می شود و حسِ سرخوشی را در وجودِ هرکس زنده می کند.

و شما قطعا، کسی را به یاد آورده اید که هربار، با شنیدن صدایش، قلبتان تندتر از همیشه تپیده است.

 

:همیشه دوست داشتم از آن دست کسانی باشم که صدایشان جادو می کنند. خوش صدا، مانند گوینده های قصه ی شب رادیو. از آنهایی که هرچند بسیاری شان را نشناسیم، با شنیدن صدایشان قلبمان در سینه فرو می ریزد.. حیف که خداوند چنین نعمتی را به من عطا نکرده.

___________________

تنها صداست که می ماند، قطعه ای فریبرز لاچینی.

بشنوید.

http://uupload.ir/view/2vqs_only_sound_remains-_lachini.mp3


شایا.قاف ۹۶-۳-۳۰ ۲ ۰ ۹۲

شایا.قاف ۹۶-۳-۳۰ ۲ ۰ ۹۲


جان، هیچ و جسد، هیچ و نفس، هیچ و بقا هیچ

ای هستیِ تو، ننگِ عدم! تا به کجا هیچ؟

{بیدل دهلوی}

 

می پرسند چه اتفاقی افتاده و می گوییم هیچ چیز. و آیا هیچ، ممکن است؟در این گستره ی بی مرز جهان، غرقه در این اجرام و اجسامِ ناشناخته و بی شماری که هستی را احاطه کرده اند و فضای ممتدی که انسان، اشرفِ مخلوقاتِ پروردگار، یک ذره از حجم بی نهایت آن را نیز اشغال نمی کند، چگونه چیزی به نام «هیچ» وجود دارد؟ در این فضای نامحدودی که تمامِ «جهانِ» ما ( و چه بسا تمامی جهان های هفت آسمان) به نسبتِ آن و تمام بافت کیهانیِ ما به نسبتِ جهان مان و تمام منظومه ی شمسی ما به نسبتِ بافت کیهانی و اَبَر خوشه ای که متشکل از صدهزار منظومه مانند منظومه ماست و خورشیدِ ما، به نسبتِ منظومه شمسی مان و زمینِ ما، به نسبت خورشید و خودِ ما، به نسبت زمینی که بر آن قدم بر می داریم، مانند دانه برنجی جلوه می کنیم بر قله کوهی سترگ، و با این حال بازهم «وجود» ما انکارناشدنی ست، چگونه عدم را تفسیر می کنیم؟

و ما وقتی از عدم صحبت می کنیم، امکانِ وجود آن را می سنجیم، چرا که انسان، واقعیت را به «وجود» می شناسد. در نظرِ انسان، تمامی مخلوقات و هرچیز که واقعیت پذیر باشد، چه در ابعاد مادیات بگنجد چه معنویات و چه هرچیز دیگری، برای معناپذیری مستلزم موجودیّت است و چیزی که موجود نباشد، برای انسان قابل توصیف (یا درک) و معناپذیر نیست.

و هنگامی که از هیچ، از عدم سخن می گوییم، آن را موجود می انگاریم چرا که درباره هیچ، نمی توان سخن گفت و برای صحبت از هر «موجود» ی، باید توصیفی از آن در ذهن ما شکل بگیرد، چه معنوی وصف شده باشد و چه مادی. اما عدم، توصیف ناپذیر است و هر موجودی، به گونه ای وصف می شود. پس چه طور می توان از «نیستی» سخن گفت و آن را توصیف ناپذیر معنا کرد، درحالی که عدم، خود نیز، موجود است؟ می توان از وجود صحبت کرد و آن را «نیستی» انگاشت؟

شاید «عدم» همیشه بوده اما معنای عدم، نه. شاید «هیچ»، هرگز وجود نداشته است. شاید تنها چیزی که از آغاز بوده، و تا ابد هست، وجود است. وجود، همه چیز است. همه ای برای همیشه.

-شایا قنادان

 


 

سنجاق : این مبحث همه و هیچ ، مبحث سنگینیه. بسیار سنگین تر از قوای نوشتاری و تخیل یا تحلیلِ من؛ و الان ذهنم به بیشتر از این قد نمی ده و بعدا خیلی مفصل تر راجع بهش فکر می کنم و باهاتون درمیون می ذارم.

فلاسفه هم درباره این مبحث نظر داده ن، و اون طور که من بعد از نوشتن این جملات متوجه شدم، طرز فکر من به نظرِ سارتر، اگزیستانسیالیست فرانسوی نزدیک ه. (لازم به ذکر است که بنده غلط بکنم منظورم قیاس خودم با فلاسفه باشه =) )

جالب تر اینکه خودم هم موقع نوشتن ان قدر سردرگم و گیج شدم و کاربرد و معانی کلماتی که در دامنه لغوی م داشتم بهم ریخت که بکسوات

(وات؟) کردم و مغزم سوخت و نصف معلوماتم پرید و خلاصه که تحلیل رفتم =)))))

بنابراین زیاد به افاضاتم اهمیت ندید که مغز چروکتان چون نگردد چراکه تنها دلیل آفرینش من، چون نمودن اذهان شما به وسیله چرندیات متراوش (!) و بیمعنا ست. (#شیخ_شاخ )

 

سنجاق: بلاگ جان، به خدا تو مسلمون نیستی. کسی بابت گذاشتن اسکریپت ده تومن پول می ده؟frown


شایا.قاف ۹۶-۳-۲۶ ۶ ۳ ۱۱۱

شایا.قاف ۹۶-۳-۲۶ ۶ ۳ ۱۱۱



من چی ام؟ یه بچه اژدهای نقره ای با خال خالی های سبزِ کمرنگ. یه بچه اژدها که همش غرغر می کنه و  آرزوش اینه که فضانورد شه و خوابیدن رو حتی بیشتر از شکارِ گوزنِ شاخدار و خوکِ وحشی دوست داره. بخش اعظمی از شبانه روز رو می خوابه و وقتی تو خواب خر و پف می کنه صدای فیش فیش می ده و از دماغش آتیشای کوچولو می زنه بیرون. اگر از خواب بپرونیدش، ممکنه بشه بعدا خاکسترتون رو ریخت تو آتیش تا جلز ولز کنه. بستنی و پاستیل رو قدّ بالشتِ نَرمالو ش دوست داره.
دار و درخت دوست داره، خیلی م دوست داره. از طبقه پایینی صدر هم خیلی خوشش می آد، چون پر گُل و بُتّه ست. دوست داره این قاطر برقی هایی که از اونجا رد می شن و چپ چپ نگاهش می کنن رو جزغاله کنه ( کور شید عقب مونده ها.اژدهاست دیگه. چیه مگه؟ نگاه داره؟)و بشینه با خیال راحت همّه ی درختای اونجا رو بخوره تا برن بشینن تهِ تهِ شیکمش و باهاش حرف بزنن و هیچ وقت تنهاش نذارن.
دوست داره بره فضا ولی حیف که هیچکدوم از سفینه های خطّی اژدها سوار نمیکنن.
اگر قرار باشه تو زندگی بعدیش چیز دیگه ای باشه، دلش می خواد یه ابر باشه، یه ابر گوگولوی پفکی. که وقتی دلش میگیره، اشک هاش گوله گوله بیفتن پایین رو سر بچه ها. اونا هم ذوق کنن و بدو بدو کنن زیر اشکاش.
آخه آدم اژدها که باشه، اشکش هیچ فایده ای نداره، هیچکی غصه هاش رو نمی خَره. لااقل اگه ابر باشه، گریه هاش آدما رو خوشحال می کنه، درختا رو سبز می کنه، به حیوونا جون می ده..
چون هیچکس بچه اژدها های خسته ای مثل من رو بغل نمی کنه، نازنمیکنه. همش تنهان. همش مجبورن عوضِ گریه کردن، بخوابن تا غصه هاشون کُپه نشه بمونه تو قلبِ کوچولوشون.


شایا.قاف ۹۶-۳-۲۴ ۳ ۸۷

شایا.قاف ۹۶-۳-۲۴ ۳ ۸۷


انگار ما آدما م گاهی نمی فهمیم چی می گیم. یعنی شاید در لحظه بدونیم چی داریم می گیم، شایدم بدونیم چی می خوایم بگیم، ولی از حرف هایی که بعد از اون تصمیم به زبون می آریم، چیزی نفهمیم. فقط بدونیم که من می دونم که داشتم به چه چیزی فکر می کردم، اما اینکه چه چیزی رو ابراز کردم، نمی دونم. ازم نپرس که حرفهایی که زدم کدوم یکی از افکارم بودن، چون حتا مطمئن نیستم که افکارِ خودم بوده باشن.

انگار در آنِ واحد، هجوم کلماتی رو به سمتِ مغزت احساس می کنی که هرگز به ذهنت خطور نکرده بوده ن. و بعدها که فکر می کنی بهشون ( اگر چیزی ازشون یادت بمونه البته، چون ان قدر هجومشون ناگهانیه که حتی فرصت فهمیدن شون رو هم پیدا نمی کنی، چه برسه که به یاد بسپری شون.) تنها چیزی که از خودت می پرسی اینه که من این حرفا رو زدم؟ واقعاً؟ برمیاد از من چنین چیزی؟

و این، دقیقا همون حسی ه که همیشه بعد از مرور کردن متن های قدیمی م پیدا می کنم.

حتا الآن هم نمی دونم چی دارم می گم. ولی احتمالا شما می فهمید. همیشه همینه. صاحب نظر هاج و واج از افاضات خویش و مخاطب غرق اندر اظهاراتِ او.

____________________________________

 سنجاق یک: سلام.

خوشحالم که هستید و وبلاگم رو می خونید چه بسا ارزش خوندن نداشته باشه.

ولی اگر می خونید، و درباره ی حرفهام نظری دارید، حتما برام بنویسید.

واقعا خوشحال می شم.

اینجا درباره احساساتم، و حرفهای نگفته ای که تو دلم مونده ن می نویسم. ( توضیحات وب رو در سمت چپ بخونید. )

هر چند وقت یکبار رفرش کنید صفحه م رو، بودنتون افتخاره.:) heart

 


شایا.قاف ۹۶-۳-۲۳ ۳ ۱ ۹۵

شایا.قاف ۹۶-۳-۲۳ ۳ ۱ ۹۵