تایتل قالب body { -webkit-touch-callout: none; -webkit-user-select: none; -khtml-user-select: none; -moz-user-select: none; -ms-user-select: none; user-select: none; } طراحی سایت سئو قالب بیان
زیرا که آفتاب، تنهاترین حقیقت ِ شان بود ..


۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

چند وقتِ پیش، متن کوتاهی از نادر ابراهیمی پیدا کردم، که شاید بریده ای از یکی از معدود کتابهاییش باشه که من نخونده باشم.

  گمان نمی کنم هیچ خوب باشد که انسان آن قدر دوام بیاورد که بی رویا بماند. مرگ به هنگام یعنی مرگی پر از حسرت و رویا و آرزو ..

بی رویا مُردن یعنی تنهای تنها مُردن !

همون چند ماه پیش وقتی که عکس نوشته ش رو پیدا کردم، گذاشتم روی پروفایلم. بعد از مدتی هم عوض شد و تقریبا از یاد رفت.

هر از چندگاهی، از روی عادت، عکسهایی که از ابتدا تا الآن روی پروفایلم گذاشته بودم رو نشستم و دوره کردم. چندتا رو حذف کردم، جابجا کردم و رسیدم به همین متن. مکث کردم. و فکر کردم، خیلی زیاد.

با خودم فکر کردم که الآن، یه دو ماه بعد، یا یک سال بعد، یا سه سال بعد اگر موعد رفتن من باشه، رفتنم چه طور می شه؟ مبادا انقدر رنگِ روزمرگی هام رو گرفته باشم و بی رنگیِ این روزها رو نفس کشیده باشم که یادم رفته باشه رنگِ رویا رو، آرزو کردن رو، نگه داشتنش رو .. نکنه مجبور باشم تنهای تنها برم به قولِ ابراهیمی؟!

پیداشون کردم. تهِ تهِ مغزم. یه گوشه روی هم تلنبار شده بودن. دست کشیدم روشون. رد انگشتم موند. انگشتم خاکی شد. غبار گرفته بودن. خستگی تو چهره شون بیداد می کرد.. ولی هنوز زنده بودن.

گمشون کردم این روزا. خودم بیشتر گم شدم. ولی هستیم هنوز هم. اگرچه خسته و رنگ و رو پریده. دلم گرم شد که تنها نمی میرم.

با خودم عهد بستم که بشینم با دستمالِ خیس گرد و خاکو از تنشون پاک کنم، بذارمشون جلوی چشمام، یادم نره دلیل زنده بودنمو، دلیل اینکه باید ادامه بدم رو.

 


 دوسال پیش که برای تیزهوشان می خوندم، گوشه ای از خونه رو پارتیشن گذاشته بودم با میز تحریر و کتابهام. روی میز تحریرمو حسابی خوشگل کرده بودم. گلدون داشتم و مجسمه، یه روزشمار، دوتا کاکتوس که بخاطر گرمای شوفاژِی که زمستون کنارم روشن بود، خشکیدن.

تمام ماجراهایی که توی مغزم می چرخید، تمام رازهایی که توی قلب کوچیکم نگه داشته بودم، تمام خیالبافی هایی که تمام ذهنمو درگیر می کردن و تمام ساعتهایی که قرار بود به تست زنی و درس خوندن مشغول باشم، منو توی خودشون حل می کردن و غرق می کردن و مدام جلوی چشمم بودن، همه و همه باعث شده بودن که عادتهای بامزه ای داشته باشم.

مثلا هر هفته که برای کلاس ریاضی می رفتم تا میرداماد - و چه سخت و آزاردهنده بود،بیشتر برای مامان، هنوز هم خجالت می کشم بابت تمام هزینه و وقتِ هدر رفته ی اون روزها. باید جبران کنم برای خودم و بقیه - باید یه دسته نرگس می خریدم، که حداقل یکی دوتا شاخه ش مخصوصِ گلدون گوشه ی دنج بود.

متنهایی که دوست داشتم رو  تایپ می کردم و می چسبوندم به دیوار گوشه ی دنج، حتی شبها قبل از خواب، به محکومیت جبر همون علایق و رازهای کودک-نوجوانی ، کتابهای سنگینی رو می خوندم که خیلی جاهاشون رو هم نمی فهمیدم حتی.

دیوارِ پارتیشن گوشه ی دنج اما ماجرای دیگری داشت. عکسهای سیاه و سفید چاپ کرده بودم - از کسی که خودم می دونم - و روی کاغذهای کوچولوی رنگی، آرزوهامو نوشته بودم و با گیره کاغذ به دیوار وصل کرده بودم. هر روز می نشستم و با ذوق می خوندمشون و دوباره تک تکشون رو تصور می کردم و غرق می شدم توی رویاهام..

اغلبِ اون آرزوهای نوشته شده رو یادمه. یه سریاشون، هستن هنوز. ولی شاید بزرگتر شدن، بهم تحمیل کرده باشه که شدنی نیستن. بچه تر بودم هنوز، و دنیای بچگی، پر از خیاله. هرچیزی که پوزخند بزرگترها رو برانگیخته می کرد، برای من شدنی بود، اگرچه دور، اگرچه دیر.

یه سریاشون اما، به مهرِ سالِ بعد نکشید که خشکیدن. انگار که شب خوابیدم و صبح بیدار شدم و هیچ احساسی برای اون آرزوها توی وجودم نبود. انگار نه انگار چند ماه پیش، خودم اینهارو نوشته بودم.

گوشه ی دنج هیچ وقت از یادم نمیره. اگرچه یادآورِ روزهای سختی و رویای بی نتیجه ست و دلگیری ها و غصه هایی که حتی تا امروز هم روی سینه م سنگینی می کنن، اما یادم هست که دوست داشتنِ برخی چیزها و برخی آدمها، چه شیرینی دلچسبی داشت برای من، حتی اگر ذهنم رو مشغول کرد و از چیزهایی که نباید، غافل شدم، اما چه قدر عجیب و بی مقدمه یاد گرفتم دوست داشتن رو، و خوب بودن رو اون روزها. چه قدر دوستی برخی آدمها، حتی خیالی و از راه دور، به من زندگی کردن رو یاد داد.

اون روزها بهتر بلد بودم مراقبت از آرزوهامو، مثل نهالی که هر روز باید بهش آب داد، نوازشش کرد، خاکش رو سمپاشی کرد، علفهای هرزش رو دراورد.. اون روزها خوب یاد گرفته بودم، از کسی که برام عزیز بود،  ولی الآن یادم رفته انگار. مطمئنم اگر دو سال پیش مرده بودم، با لبخند مرده بودم و به دور از تنهایی.

ولی حالا.. چه می دونم.

چه قدر تنهام.

 

 لب هایم را می خندیدی

چشمانم را می باریدی

در رویایت می چرخیدم

آوازم را می رقصیدی ..

 

دال- آوازم را می رقصیدی

 

 


این همه کم کاری اینجا رو دوست ندارم قطعا. اما به فاطمه هم می گفتم که خیلی چیزا هست که نمی شه نوشت. با سانسور، بی سانسور.. هیچ جوره. فقط باید برای خودت بنویسی. که بدونی چه طور بوده اوضاع. گرچه برای خودم هم خیلی کم می تونم که بنویسم. درستش می کنم یه روزی.

می سازمت وبلاگ! :))


شایا.قاف ۹۶-۱۱-۱۹ ۳ ۱ ۱۷۰

شایا.قاف ۹۶-۱۱-۱۹ ۳ ۱ ۱۷۰